
رضا سید حسینی متولد 1305 اردبیل است و تا نوزده سالگی در این شهر زندگی کرده است. ترجمه های او از سال 1326 تا کنون برای خوانندگان آشناست. علاوه بر آن کتاب«مکتب های ادبی» او که نخستین بار در سال 1334 چاپ شد و بعد ها همواره در تکمیل آن کوشید- کتاب درسی چندین نسل از دانشجویان ایرانی بوده است به طوریکه حجم کتاب به بالای هزار صفحه رسیده است. استاد سید حسنی تا کنون چهل کتاب را به فارسی برگردانده است که از میان ترجمه های او ترجمه «ضد خاطرات» (به اتفاق ابوالحسن نجفی) و «امید» آندره مالرو بسیار مشهود است. از ویژگی های کار او در ترجمه، یافتن لحن و سبک نویسنده است. امری که اهل زبان می گویند در «ضد خاطرات» به کمال رسیده است. سید حسینی از زبان های ترکی استانبولی، ترکی آذری و فرانسه ترجمه می کند و هنوز که هنوز است در هشتاد و یک سالگی مثل یک جوان علاقمند و منظم، سرکارش حاضر می شود. او در ده سال گذشته بیشترین زمان خود را بر سر ترجمه «فرهنگ آثار» گذاشته که تا کنون شش جلد آن به بازار آمده و البته تهیه یک مجموعه دو جلدی از آثار مولفان و نویسندگان ایرانی و اسلامی هم در ادامه «فرهنگ آثار» پر کننده زمان استاد هستند. در یک ظهر بهاری در طبقه چهارم موسسه سروش واقع در تقاطع مطهری، مفتح تهران میهمان استاد بودیم که با بزرگواری تمام دو ساعت از وقتش را در اختیار ما گذاشت تا بگوید کتاب امیر ارسلان را تا آخر نخواند و سرگردان شد.
برگردیم به شصت هفتاد سال پیش، در آن زمان شما در خانواده یی سنتی در اردبیل رشد می کردید چگونه شد که به کتاب و کتابخوانی علاقمند شدید؟ چون آن زمان مقوله کتاب شاید انتخاب صدم یک نوجوان اردبیل هم نباشد؟
کتاب خواندن من از روزی آغاز شد که پدرم کتاب مختارنامه را به خانه آورد و چون خودش نمی توانست بخواند به من داد تا بخوانم، قرار شد که این کتاب را من برای جمع بخوانم. شب ها زیر کرسی جمع می شدیم و من می خواندم. خیلی شب های لذت بخشی بود. آن موقع پنجم ابتدایی بودم. بعد کتاب امیرارسلان را خواندم. مادرم می گفت مواظب باش این کتاب را تا آخر نخوانی. می گفت: «هرکس این کتاب را تا آخر بخواند سرگردان می شود». ما تا آخر هم نخواندیم و سرگردان شدیم.
در خیابان پهلوی (آن زمان) یک حسین آقا بود که کتابفروشی کوچکی داشت و کتاب کرایه می داد، فکر کنم طرف های سرچشمه بود. شروع کردیم به کرایه کردن کتاب با روزی دهشاهی، یک قران، کنت مونت کریستو، سه تفنگدار و... شروع کردیم به خواندن و نوشتن و شعر گفتن، یک غزل فرخی یزدی را استقبال کردم و به روزنامه «جودت» دادم و چاپ شد ولی زود فهمیدم که شاعر شدن به این سادگی ها نیست.
روس ها آمده بودند اردبیل، حدوداً شهریور سال 1320 بود که روزنامه های چاپ باکو را هم با خودشان آوردند. روزنامه یی بود به اسم «وطن یولوندا» که یک قطعه ادبی شیرینی چاپ کرده بود که من آن را ترجمه کردم. برای ترجمه چیز زیادی در دسترس نداشتیم و زبان فرانسه ام هم خیلی بد بود یک رئیس فرهنگی داشتیم به اسم «دیباج» که مرد بزرگی بود. پسرش «مرتضی» با من دوست و همکلاس بود. دیباج را دعوت کرده بودند به باکو، به پسرش گفتم که به بابات بگو تعدادی از این مجموعه های داستان را از باکو برای من بیاورد. آورد و دیدم که به خط سیریلیک است. ما نشستیم اول خط سیریلیک را یاد گرفتیم و بعد داستان بلند «نغمه شاهین» اثر ماسیم گورکی را ترجمه کردم و دادم به روزنامه جودت که چاپ شد. واقعا جرات زیادی می خواست.
بعدها به تهران آمدم و ترکی استانبولی یاد گرفتم، یک کتابفروشی کوچکی بود زیر کلوپ حزب توده در خیابان فردوسی، پیرمردی بود که از ترکیه امده بود و کتابهای ترکی می آورد و می داد ترجمه می کردند. من به او گفتم که اگر من کتاب های خاصی بخواهم می توانی از ترکیه بیاوری؟ گفت: «آره» و من بعضی از کتابهای ادبی را لیست کرده بودم که به او دادم و این فتح بابی شد برای ترجمه از ترکی استانبولی به فارسی.
فضا و بافت شهری آن زمان اردبیل چگونه بود؟
من در مدرسه «تدین» درس می خواندم بعد رفتم مدرسه «صفوی». در سال 1320 که روس ها به اردبیل آمدند، پانزده سال داشتم و به طور کلی یک محیط از دیکتاتوری در آمده بود و بلافاصله تشکیل حزب توده و سخنرانی ها و... یادم هست که احمد اصفهانی- که بعد ها با هم رفیق شدیم از طرف حزب توده آمده بود رفته بود بالای چارپایه یی و سخنرانی می کرد، با کت و شلوار سورمه ای خیلی قشنگ و شیک و موهای فرفری و در استانبول درس خوانده، ما هم می رفتیم طرفش و جوان ها دورش را می گرفتند. شعرهای ناظم حکمت را برای ما می خواند که جرقه اولیه یادگیری ترکی استانبولی از همین جا زده شد. چند تا از کتاب هایش را هم به من داد. بعدها در تهران دوستی مان هم ادامه پیدا کرد که بعدها زندانی اش کردند. از دوست های آن زمانمان در اردبیل سلیم طاهری بود که در دارایی کار می کرد که با عبداله توکل رفیق بود و توکل هنوز دانشکده حقوق را ول نکرده بود موقع تعطیلات که می آمد اردبیل با هم در خیابان ها قدم می زدیم و در همین قدم زدن ها بود که من گفتم تصمیم دارم برای ادامه تحصیل به تهران بروم. این جوری شد که من همراه سلیم طاهری و عبداله توکل آمدم به تهران. توکل از رشته حقوق انصراف داد و در دانشکده زبان های خارجی همکلاس ابوالحسن نجفی، اسماعیل سعادت و هوشنگ اعلم شد. من هم بچه شهرستانی که خیلی می خواستم مودب باشم. این هوشنگ اعلم یک متلک گوی وحشتناکی بود. یک بار در خیابان استانبول داشتم با توکل راه می رفتم که برخوردیم به هوشنگ اعلم. هوشنگ اعلم شروع کرد با توکل گفتن و خندیدن، من هم به عنوان اینکه باید بچه بسیار مودبی باشم همانطور خبردار ایستاده بودم که برگشت به من نگاه کرد و به توکل گفت: «این آقا چاقوکش اتون هست؟»
در محله عرب ها در یکی از خانه های قمر خانومی اتاقی اجاره کردیم و من و توکل و طاهری هم خانه شدیم. من در سال 1324 به تهران آمدم که تازه دموکرات بازی داشت شروع می شد. اوایل در خیابان فروردین خانه گرفتیم.
خیابان فروردین زمین اش سنگلاخ بود و بالاتر از آن فقط ساختمان دانشگاه بود و هنوز تهران ساخته نشده بود. بعد من از مدرسه پست و تلگراف قبول شدم. مدرسه پست و تلگراف در سه راه امین حضور بود. سه راه امین حضور پایین خیابان برق است ناچار شدیم که آن نزدیکی ها یک اتاق بگیریم که داستانی خنده دار داشت و مسخره بازی های زیادی می کردیم.
ما در اردبیل خانه یی داشتیم که توی حیاطش انواع درخت های میوه بود و تالار پنج دری اش گذشته از اورسی ها که همه شیشه بندی داشتند بالایش به بلندی دو متر و طول 10 متر شیشه بندی بود.
الان هم این خانه هست؟
نه. این خانه را میراث فرهنگی نگاه داشته بود. این اواخر خیلی دلم می خواست که وزارت ارشاد این خانه را برگرداند به خودم و تعمیر کنم و بروم داخلش زندگی کنم. خیلی خوشم می آمد بعد معلوم شد آن کسی که خانه را از ما هفت هزار تومان خریده بود چون می دانست میراث فرهنگی اجازه تخریب و دوباره سازی آن را نمی دهد. آنجا را جوری به حال خود ول کرده بود که ویران بشود اخیراً رفتم دیدم که فقط زمین اش مانده است!
کدام محله بود؟
راسته بازار و آن دو تا کاروانسرا که دارد از آن یک کوچه باریک هست که می آید و می خورد به حمام میرزا حبیب، توی آن کوچه سمت راست خانه آخر یا ما قبل آخر. سال پیش در قضیه عمران صلاحی با بچه ها رفتم دیدم که دیگر خانه نیست. حیف شد!
در طور نوزده سالی که در اردبیل بودید جمع ادبی خاصی با دوستان نداشتید؟
نه به آن شکل ولی مثلاً شاگرد اول کلاس ما در مدرسه صفوی «محمد کاری» بود که الان دکتر محمد کاری استاد زبان فرانسه و بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی است که ما با هم در پروژه فرهنگ آثار کار کرده است. با نادعلی همدانی همسن نیستم با دادش کوچک ایشان هم سن بودم و در نتیجه در آن برهه دوستی خاصی با هم نداشتیم ولی با دکتر «مصطفی موحد» دوست بودیم که بیشتر از ما به ادبیات می پرداخت بعدها که دکتر قلب و عروق شد از این وادی فاصله گرفت. «عبداله توکل» هم بود که رفت! آن موقع مردم چندان با ادبیات سر و کار نداشتند.
یک معلم ادبیات تریاکی داشتیم که ادبیا را خیلی خوب می دانست موقعی که داستان «ماکسیم گورگی» را ترجمه کردم و در «جودت» چاپ شد رو به بچه ها کرد و گفت: «بچه ها این سید را می بینید این با شما خیلی فرق دارد این کله اش بوی قورمه سبزی می دهد».
حالا شما بیایید برای من معنی کنید بوی قورمه سبزی دادن کله یعنی چه؟ واقعاً نمی دانستم. مدت ها طول کشید تا فهمیدم که آدمی که کله اش بوی قورمه سبزی می دهد یعنی چه؟
وضع مطبوعات اردبیل چطور بود فقط «جودت» چاپ می شد؟
یک کتابفروشی صابر بود که اون هم یک نشریه ای چاپ می کرد که بد نبود.
«محمد ذکری» هم بود که پارسال فوت کرد و آن زمان نشریه دامن حق» را در می آورد!
(با ذوق و شوق) ذکری کی بود؟ همان که در محضر کار می کرد!
بله!
ما با هم کار می کردیم... من همیشه شاگر اول بودم... بعداً که به سن بلوغ رسیدم چنان فکرهای عجیب و غریب به ذهنم هجوم آوردم که رد شدم. آن قدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم درس را ول کنم. رفتم محضر برای خودم کار پیدا کردم. محضر آقای علومی... پیرمرد دانشمندی بود... دوران خیلی جالبی بود... در مطلبی که برای نشریه شما در مورد دکتر همدانی نوشته بودم اشاره کرده بودم که در یک از رمان هایش به چیزهایی اشاره کرده است که من بعضی از آنها را می دانم. می دانم کتاب «درد عشقی...» را خوانده اید یا نه... آن خانمی که قهرمان داستانش است به محضر علومی می آمد من وقتی این کتاب را می خواندم، قیافه آن خانم یادم می آمد... من یک سال در محضر کار کردم... آنجا با «ذکری» همکار بودم ولی نشریه در آوردن اش را من ندیدم. احتمالاً تهران بودم!
با مرحوم توکل چگونه شروع به ترجمه کردید؟
«توکل» فرانسه می دانست و می رفت از دست فروش ها کتابهای ارزان قیمت فرانسوی را می خرید و برای ما تعریف می کرد و در مجله «صبا» هم ترجمه هایش چاپ می شد. دست مرا هم بند کرد تا من هم از ترکی ترجمه کنم. می نشستیم متن فرانسه را با متن ترکی مقایسه می کردیم. این کار سبب می شد که هم، فرانسه من خوب شود و هم ترکی استانبولی ام. شش کتاب اول را با توکل ترجمه کردم بعد توکل رفت نظام وظیفه به کرمانشاه. من هم از طرف اداره رفتم آنجا. «بیست و چهار ساعت از زندگی یک زن»، «مالک سانفرانسیسکو»، «مکتب زنان»، «در تنگ» و...
من یک شانس دیگر هم که آوردم این بود که در مدرسه پست و تلگراف معلم فرانسه مدرسه ما «پژمان بختیاری» (شاعر معروف) بود. به این ترتیب من خیلی روی زبان فرانسه تکیه کردم. بعدها هم من دو متن ترکی استانبولی و فرانسوی را جلویم می گذاشتم و با تطبیق متون ترجمه می کردم.
بعد از اتمام مدرسه پست و تلگراف به اداره پست و تلگراف رفتم چون من تکنسین خوبی بودم از اول هم علاقه خاصی به آچار و پیچ گوشتی و اینها داشتم و از طرفی زبان هم خوب می دانستم. امتحان گرفتند و من قبول شدم و برای شش ماه مرا فرستادند به بلژیک. این اولین برخورد من با دنیای خارج بود و در سال 1334 بود که کتاب مکتب های ادبی را در 200 صفحه نوشتم.
چگونه سر از دنیای ژورنالیسم در آوردید؟
اوایل در مجلات اطلاعات جوانان و امید ایران گاهی سر دبیر می شدیم گاهی مسئول صفحه که خوب هم مفید بود یادم هست در مجله اطلاعات جوانان مسابقه داستان نویسی گذاشته بودیم محمد علی سپانلو برنده مسابقه شد. بعداً در سال های 37، 38 ابوالحسن نجفی سردبیر مجله «سخن» بود که می خواست برای ادامه تحصیل برود. من یک داستان از «پیراندللو» ترجمه کرده بودم و در «سخن» چاپ شده بود که دکتر خانلری مدیر مسئول «سخن» خوشش آمده بود. در جلسه ماهانه دوستداران «سخن» نجفی دست من را گرفت و برد پیش دکتر خانلری و گفت که این «سید حسینی» همان مترجم داستان «پیراندللو» است. بعد گفت که من می خواهم بروم فرانسه و بنا به سوابق و تجربیات اش می خواهم از این به بعد سردبیر «سخن» شود. بعد از دو سه سال هنوز نجفی فرانسه بود و که من برای ادامه تحصیل رفتم فرانسه. سردبیری در سخن چیز خاصی بود. معمولا خانلری کسی را به عنوان سردبیر نمی شناخت همه چیز دست خودش بود کسی که با او کار می کرد دستیارش بود ولی خوب خیلی مفید بود. من بعد از یکی دو سال که برگشتم باز هم شدم سردبیر «سخن». «خانلری» فارسی نویس خوبی بود هم زبان می دانست هم زبان شناس بود. کلا معلم خوبی برای ما بود. کار با خانلری باعث شد که از این رو به آن رو شوم. دکتر خانلری گاهی مقالاتی ترجمه و چاپ می کرد. یک بار یک مقاله از «فلسفه خوشبختی» آلبر کامو ترجمه کرده بود که قرار بود در سه شماره چاپ شود. دو شماره چاپ شد اشتیم شماره سوم را جمع و جور می کردیم که من هی گفتم: «دکتر مقاله ات؟! دکتر مقاله ات؟! «گفت» من دیگه حوصله اش را ندارم قسمت سوم را تو ترجمه کن! «گفتم:» دکتر من نمی تونم. زبان شما چیز دیگری است «گفت: نه» برو ترجمه کن! من هم رفتم با ترس و لرز ترجمه را تمام کردم و چاپ شد. مجله که در آمد در جلسه هفتگی سخن دوستمان کیکاوس جهانداری به دکتر خانلری گفت: « دکتر این قسمت سوم مقاله اتان عجب قشنگ ترجمه شده، خیلی خوب بود!» دکتر هم خندید و گفت: «من ترجمه نکرده بودم سید حسینی ترجمه کرده بود!» چنان کیفی کردم که به خودم گفتم مثل اینکه امروز گواهینامه ترجمه را گرفتم.
در تلویزیون هم فعالیت داشتید؟!
اول در رادیو بودم. مقاله و برنامه های ادبی ترجمه می کردم. بعد هم رییس کمیته ادبی بودم. تا اینکه تلویزیون رادیو را هم تحویل گرفت و ما هم رفتیم تلویزیون. بعد سردبیری تماشا (نشریه تلویزیون) را به ما دادند و دو سه ماه نگذشت که قافی دادیم و کار بیخ پیدا کرد و ما را دستگیر کردند و انداختند زندان. قطبی- رییس وقت تلویزیون- در ژاپن بود، شنیده بود که ما را گرفته اند زود خودش را رساند و رفت پیش شاه. گفته بود این آدم عصبی ست می ترسم به اینها یک چیزی بگوید و تپانچه یی چیزی در پرونده اش بگذارید شاه خندیده بود و گفته بود که مگر ترک است. قطبی جواب داده بود که هم ترک است و هم سید! خندیده و گفته بود که تحقیق کنند اگر عمدی در کار نبوده ولش کنند. آمدم بیرون و گفتم که دیگر به مجله تماشا نمی روم. گفتند که اگر تو نیایی می گویند که ساواک بر قطبی پیروز شده ولی خب آنها خودشان یک سردبیر فرستاده بودند پسر خوبی هم بود. همشهری مان هم بود. امسش «فیروز فولادی» بود و پسر «جوزی خان» و نوه «عظمت خانوم» بود.!
این «عظمت خانوم» کی بود؟!
«عظمت خانوم» رییس ایل پولادلو بود. رضا شاه وقتی آمد این شروع کرد با سربازهای رضا شاه جنگیدن.
سرلشکر طهماسبی را فرستاده بودند آنجا، این هم چهار تا پسر دلاور داشت. پسرها گفته بودند که مادر با شاه مملکت نمی شود جنگید. گفته بود: «شماها زنید...!» خودش آمد رییس قشون اش شد و تمام پسرهایش کشته شدند. خودش را هم گرفتند و انداختند توی زندان. یکی از پسرهایش «جوزی خان» بود. «فیروز فولادی« پسر جوزی خان بود. در آلمان درس خوانده بود و از چپ های دو آتیشه بود و در آلمان زده بود توی گوش رییس دانشگاه و بیرونش کرده بودند. از آنجا رفته بود فرانسه و چین و برگشته بود ایران. اینجا مدتی اذیتش کردند و بعد معاون تلویزیون پر و بالش را گرفت و بعد به عنوان سردبیر «تماشا» فرستادند. من اوایل فکر می کردم که ساواکی ست ولی بعد ها دیدم که چه آدم نازنینی است کلاً همه چیز را به مسخره می گرفت. آن موقع منوچهر آتشی مسئول صفحه ادبی ما بود یک شعر چاپ کرده بود: «شنبه سوراخ، یکشنبه سوراخ... جمعه همه سوراخ ها در چاه! ساواک نشریه را توقیف کرد با این استدلال که نظام را متهم کرده ایم که شش روز هفته می کشد و روز هفتم می ریزند به چاه. فیروز پولادی خیلی قشنگ از شعر دفاع کرد که این مفهوم ادبی دارد و فلان و فلان و اینکه من اجازه داده ام چاپ شده. این حرف هایش جان من و منوچهر آتشی را نجات داد. از این کارها زیاد می کرد. در سال 55 شامی دادند و استعفای ما را قبول کردند.
پس در بحبوحه انقلاب شما تقریبا بیکار بودید؟
«تورج فرازمند» رفیق من بود سال های آخر، رییس رادیو و تلویزیون شده بود. من می دانستم که «تورج» ول کن من نخواهد بود به همین خاطر یک بیماری قدیمی که داشتم را بهانه کردم، ما را معرفی کردند بیمارستان و ما رفتیم اتاق عمل ... موقعی که انقلاب شد من دوران نقاهت را می گذراندم و در خانه دراز کشیده بودم و رادیو لندن را گوش می کردم. تورج هم هر روز تلفن می کرد و می گفت: «شنیدم خوب شدی- پاشو بیا سرکارت!» من که استعفایم را فرستادم خیلی ناراحت شد. بعد روز بیستم بهمن سوار ماشین شدم. همین ماشین قراضه یی که باید الان به اداره فرسودگی تحویل اش بدهم آن موقع نوی نو بود. سوار شدم و رفتم به طرف رادیو و تلویزیون. استودیو دست بچه ها بود و رییس و این جور قضایا نبود و بعد هم که انقلاب شد قبلا شاه حسینی مدتی مرا رییس شبکه دو کرده بود به همین خاطر وقتی قطب زاده پرسیده بود رییس شبکه دو کجاست؟ همه من را نشان داده بودند. آن موقع کمال خرازی مدیر طرح های قطب زاده شده بود. خرازی برگشت و گفت: «آقای سید حسینی شما قبلا در این کار تجربیات زیادی دارید ما چه کار کنیم تا از شر این فیلم هایی آمریکایی خلاص بشویم؟» من گفتم که فیلم های امریکایی چندان مطرح نیست مساله اصلی شرکت های آمریکایی است که مثل هفت خواهران سینمایی بازار را در دست دارند. شما می خواهید از اینها خلاص شوید! والا در خود آمریکا هم فیلم های مخالف سیاست های حاکم فراوان است. اروپا هم که معرکه است. گفت:«پس شما بروید چکسلواکی، انجا جشنواره فیلم های تلویزیونی هست و از آنجا فیلم انتخاب کنید.» بعد از این سفر چند جا هم برای انتخاب فیلم رفتیم. بعداً دیدم که یک نامه یی آمد در آن نوشته بود که به دلیل بازنشسته مخابرات بودن قرارداد شما لغو می گردد باخودم فکر کردم تلویزیون بدون من چه کار خواهد کرد؟ جالب اینجاست که سال های پر بار زندگی من بعد از آن بوده است. من به این نتیجه رسیدم که تا آن موقع که مدیریت می کردم داشتم از کیسه می خوردم. هر چه می دانستم تحویل داده بودم و فرصت برای کتاب خواندن نداشتم. بعد از آن قضیه شاید من هزار جلد کتاب خواندم. رفتم مدرسه رازی مدتی درس فرانسه دادم. بعد «ضد خاطرات» را با نجفی کار کردم. بعد «امید»، «مالرو» را ترجمه کردم. سالهای خیلی پرباری بود جوری که خوشحال بودم که اخراج شده ام. سه سال عضو هیات علمی دانشنامه جهان اسلام بودم.
فرهنگ آثار کی پیش آمد؟
مهندس فیروزان، مدیر سروش در نمایشگاه کتاب یقه من را گرفت و گفت که بچه ها من را عقده یی کرده اند و همیشه از مدیر قبلی شان به نیکی یاد می کنند. گفتم من را هم عقده یی کرده اند چون می گویند که یک مدیر خوب پیدا کرده ایم. بعد در شورای کتاب سروش «فرهنگ آثار» را پیشنهاد داده بودند. آقایان نجفی، سمیعی و سعادت این کار را بر عهده گرفته بودند که ما هم به آنها پیوستیم و تا حال شش جلد آن چاپ شده است.
استاد! بعد از مهاجرت از اردبیل ارتباطتان به کلی با سرزمین مادری قطع شد یا گاهاً رفت و آمدی می کردید؟
نه تقریبا قطع شد. در این مدت خیلی کم پیش آمده که برگردم به اردبیل. یک بار که در بزرگداشت «عمران صلاحی» رفتم. یکی بار هم چند سال پیش به همت بچه های ادبیات داستانی بود که رفتم و خانه مان هم آن موقع سالم بود. اما یک بار از طرف مخابرات به یک ماموریت اداری رفتم که فقط چند ساعتی از شب را دوام آوردم. خیلی حالم بد شد، دیدم هیچ کس من را نمی شناسد. من هم هیچ کس را بد جوری گریه ام گرفت. آدم در شهر خودش غریب باشد خیلی بد است. نتوانستم تحمل کنم و به همکارم گفتم برویم. من نمی توانم بمانم.
کی بازنشسته می شوید!
من اگر کار نکنم می میرم. نمی توانم بیکار بمانم. یک لحظه که بیکار می شوم، خودم را گم می کنم، گیج می شوم. گذشته از این، در این سن و سال به علت دیسک کمر، پا دردهای شدید دارم و اگر در خانه بمانم فلج می شوم.





