تبليغاتX
حرفهايي از سر دلتنگي
اتاقي در حومه خاطره
 
۱-اوضاع فعلا" و کماکان قمردرعقرب است و به یمن همین پا در هوایی وضعیت مراسم شبهای احیا استثنا" و بدلیل پاره یی از مشکلات امسال در حرم امام خمینی برگزار نمی شود که آگاهان امور بزرگترین دلیل آن را سخنرانی آدمی معلوم الحال که از قضای روزگار در کسوت روحانیت بوده و از قرار چند سالی هم به عنوان ریاست جمهوری اسلامی ایران در مسند قرار گرفته بوده عنوان کرده اند.مصیبت از این بالاتر .مصیبت از این بالاتر که یک نفر که همین دیروز پریروز نماینده نظام در کل امور بود حالا باید از یک سخنرانی در طول سال هم محروم بشود و بعد هم پز دموکراسی بگیریم.

یک آشنای ظریفی داشتیم که می گفت خانواده شما ارتباطشان آنقدر با خداوند تبارک و تعالی خوب است که حتی می توانید ماه مبارک رمضان و محرم الحرام را هم یکی دو ماهی جابجا کنید و اتفاق خاصی نیفتد.حالا بقول عمران صلاحی حکایت ماست و مصدر نشینان خیلی راحت تشخیص می دهند که فلان مراسم امسال نباشد هم اتفاق چندان مهمی نمی افتد .حتما" هفته بعد هم گیر می دهند به روز قدس احتمالا" از بیخ و بن منکر وجود چنین روزی در عهد ماضی باشند. 

۲-این روزها یک وبلاگ خوب کشف کرده ام که متعلق به محمد نوری زاد است حالا این آقا کیست ؟شاید خیلی ها ندانند ولی محمد نوری زاد از آن آدمهای شریفی ست که بعد از انتخابات وجدان بیدارش اجازه تائید کارهای خلاف قانون را نمی دهد  و این را جار می زند در مورد نوری زاد باید این را عرض کنم که ایشان هر چند مدتی ست به فیلمسازی روی آورده و پرچم های قلعه کاوه یکیاز آخرین کارهایش محسوب می شود ولی وی سالهای سال به عنوان یکی از نویسندگان ثابت روزنامه کیهان تحت نظر حسین شریعتمداری بوده و قبل تر از آن برنامه یی مثل شبهای رمضان را برای تلویزیون می ساخت و البته با صدای گرمش اجرا می کرد. تحلیل های وی از حوادث بعد از انتخابات  واقعا" ستودنی و شهامت آمیز است من توصیه می کنم حتما" سری بزنید تا ببینید اوضاع چقدر قر و قاطی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:6  توسط حميد رستمي  | 

 
۱-اوضاع فعلا" و کماکان قمردرعقرب است و به یمن همین پا در هوایی وضعیت مراسم شبهای احیا استثنا" و بدلیل پاره یی از مشکلات امسال در حرم امام خمینی برگزار نمی شود که آگاهان امور بزرگترین دلیل آن را سخنرانی آدمی معلوم الحال که از قضای روزگار در کسوت روحانیت بوده و از قرار چند سالی هم به عنوان ریاست جمهوری اسلامی ایران در مسند قرار گرفته بوده عنوان کرده اند.مصیبت از این بالاتر .مصیبت از این بالاتر که یک نفر که همین دیروز پریروز نماینده نظام در کل امور بود حالا باید از یک سخنرانی در طول سال هم محروم بشود و بعد هم پز دموکراسی بگیریم.

یک آشنای ظریفی داشتیم که می گفت خانواده شما ارتباطشان آنقدر با خداوند تبارک و تعالی خوب است که حتی می توانید ماه مبارک رمضان و محرم الحرام را هم یکی دو ماهی جابجا کنید و اتفاق خاصی نیفتد.حالا بقول عمران صلاحی حکایت ماست و مصدر نشینان خیلی راحت تشخیص می دهند که فلان مراسم امسال نباشد هم اتفاق چندان مهمی نمی افتد .حتما" هفته بعد هم گیر می دهند به روز قدس احتمالا" از بیخ و بن منکر وجود چنین روزی در عهد ماضی باشند. 

۲-این روزها یک وبلاگ خوب کشف کرده ام که متعلق به محمد نوری زاد است حالا این آقا کیست ؟شاید خیلی ها ندانند ولی محمد نوری زاد از آن آدمهای شریفی ست که بعد از انتخابات وجدان بیدارش اجازه تائید کارهای خلاف قانون را نمی دهد  و این را جار می زند در مورد نوری زاد باید این را عرض کنم که ایشان هر چند مدتی ست به فیلمسازی روی آورده و پرچم های قلعه کاوه یکیاز آخرین کارهایش محسوب می شود ولی وی سالهای سال به عنوان یکی از نویسندگان ثابت روزنامه کیهان تحت نظر حسین شریعتمداری بوده و قبل تر از آن برنامه یی مثل شبهای رمضان را برای تلویزیون می ساخت و البته با صدای گرمش اجرا می کرد. تحلیل های وی از حوادث بعد از انتخابات  واقعا" ستودنی و شهامت آمیز است من توصیه می کنم حتما" سری بزنید تا ببینید اوضاع چقدر قر و قاطی ست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:4  توسط حميد رستمي  | 

 
اصلا" به مشروعیت و غیر مشروعیت دولت جدید احمدی نژاد کاری ندارم ولی همین که خود شخصی به اسم محمود احمدی نژاد بعد از چهار سال تقریبا" تمام کابینه اش را عوض کرده است مبین این نکته است که کابینه قلبی اش نا کار آمد بوده و این همان جمله یی ست که ما چهار سال است سینه می درانیم و می گوئیم و در عوض فحش می شنویم که شما درصدد  تضعیف دولت هستید!

فقط تنها فرقی که ما با جناب احمدی نژاد داریم این است که ما خود ایشان را هم نا کار آمد می دانیم و ایشان بر این عقیده نیستند. واقعا" فقط یک زمین لرزه هشت  ریشتری می توانست طی چهار سال کابینه را به این صورت درآورد تا آدمهایی که در خواب سنگین نیمه شب بهاری هم خود را در قامت یک وزیر  تصور می کردند الان برای خودشان دفتر و دستکی دارند و تعداد سی چهل نفر هم لباس وزارت پرو نکرده آن را از تن درآورد و. الان مشغول مخالفت با رئیس دولت است.

جالب اینجاست که تمام این تغییرات با این استدلال ص.رت می گیرد که سرعت خدمت رسانی دولت بالا ست و قبلی ها نمی توانستند خودشان را با رئیس تطبیق بدهند و هیچ شیر پاک خورده یی هم جواب نمی  دهد که شاید سرعت رئیس اشکال دارد.

در هر صورت این قضیه  فقط یک نکته مثبت دارد که به همه اعوان و انصار یک چند ماهی کرسی وزارت می رسد و آرزو به دل نمی ماند والا چه کسی ست که نداند وزارت خانه یی که در عرض چهار سال چهار وزیر و پنج سرپرست به خودش دیده با کلمه برنامه ریزی بشدت بیگانه ست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط حميد رستمي  | 

شنیده ها حاکی از آن است که بالاخره شایعات رنگ واقعیت به خودش می گیرد و برنامه نود که دموکراتیک ترین برنامه طول عمر سیمای میلی ایران بود به تاریخ می پیوندد و عادل فردوسی پور هم متنبه می شود که دیگر پایش را از گلیم اش بیشتر دراز نکند.

شنیده ها حاکی ست که در طول تعطیلی سه ماهه این برنامه مسئولین تلویزیون ضرغامی خیلی تمایل داشتند که مسئله را به گونه یی پیش ببرند که نه سیخ عادل بسوزد و نه کباب دولت بشدت مهرورز که نتیجه یی نداشته و عادل نخواسته از آرمانهایش دست بکشد .آن گونه که از شواهد و قرائن بر می آید فعلا" چند هفته یی برنامه پخش نمی شود تا افکار عمومی مورد ارزیابی قرار گرفته و به یک تصمیم دائمی منتهی شود.

عادل فردوسی پور که به اندازه کافی در برنامه های سالهای پیش  به پر و پای نزدیکان رئیس دولت پیچیده بود در اوج اعتراضات بعد از انتخابات همراه با سایر اساتید دانشگاه صنعتی شریف به صورت جمعی استعفا کردند تا مرزبندی آشکار عادل با برخی ها مشخص شود .

علاوه بر فردوسی پور جواد خیابانی هم به دلیل حضور در اجتماعات خیابانی جنبش سبز در ممنوع التصویری به سر می برد و خیلی به ندرت آن هم برای خالی نبودن عریضه در یکی دو بازی کم اهمیت مورد استفاده قرار گرفته و فعلا" سیما محل تاخت وتاز مزدک میرزائی و پیمان یوسفی ست. 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:24  توسط حميد رستمي  | 

 
امروز که عکسهایی سران اصلاح طلب زندانی شده بواسطه محاکمه اشان به روی اینترنت آمد با قیافه های بشدت داغان و توسزی خورده مواجه شدیم . آخرین نفری از این دوستان را که دیده بودم رمضان زاده بود که اوائل خرداد به اردبیل آمده بود و در یک صبح دل انگیز بهاری روبروی هم نشستیم و همراه با وحید یک مصاحبه اختصاصی دو ساعته با او داشتیم . اویی که سرشار بود از امید و شور و شعف .انگار اشتیاق ملت آنها را هم سر کیف آورده بود و دوره افتاده بود وکل استانها را می گشت تا درصد مشارکت بالا برود چرا که همگان بر این باور بودند که با بالا رفتن مشارکت مردم این افزایش رای به سبد اصلاح طلبان ریخته خواهد شد.بگذریم از این قضیه که هیچ کدام از نشریات استان عرضه چاپ آن مصاحبه را نداشتند و مصاحبه روی دستم باد کرد ولی در انتهای مصاحبه بر و بچه ها ی ستاد در یک پیش دستی یک عدد موز و ی عدد خیار و فکر کنم یک دانه هم سیب قرمز بود که برای پذیرایی از میهمانی که از راه رسیده بود آوردند و با خنده گفت "عجب ستاد پولداری دارید موز به مهمانم می دهید!"

آن روز گذشت مثل باد مثل طوفان و آن آدم که کار و زندگی اش را ول کرده  بود مشارکت جمع آوری می کرد بعد از کمتر از بیست روز در بند شد و حالا با قیافه یی رنجور در دادگاه نشانده شده و سین جیم می شود.او هم می خواهد سهم اش را ادا کند درست مثل ابطحی ،ندا،سهراب ،تاجزاده ،نبوی و.....

ولی آیا قرارمان این بود؟قرارمان این بود که تا روز انتخابات هر شعار ی بدهیم و به یکباره از فردای انتخابات بزنیم زیرش و حق هر کس را کف دستش بگذاریم ؟نه این رسم اش نبود!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط حميد رستمي  | 

یک نفر گلایه کرده بود که چه را به روز نمی کنی ؟با خودم می اندیشم چه به روزی چه به شبی؟در حالیکه بغض گلو را خفه می کند و گریه راه تماشا گرفته چه گفتنی هست که می شود گفت و بعد با خیالی آسود سر بر بالین نهاد و برای آمدن ملک الموت لحظه شماری کرد؟

در حالی که هیچ افق دلپذیری پیش رو دیده نمی شود ما باید همچون مردگان متحرک چپ و راست برویم و حرفهایی صدتا یه غاز تحویل همدیگر بدهیم و وظیفه پرسنلی امان هم این باشد که بلند بلند بگوئیم داریم از زندگی لذت می بریم ولی فقط به بالش خیس و تب دار خود می توانیم بگوئیم که ای کاش می زدیم به کوه و بیابان و بی واهمه از هیچ سلاح سرد و گرمی گله یی گوسفند-که خود یکی از آن هزاران گوسفندم-را هی هی کنان از این کوه به آن دره راه می بردم و برای مشتی علف سبز -اگر برادران اهل عمل سیاسی تعبیر نکنند-نقشه های آنچنانی می کشیدم.

نمی دانم چه باید بنویسم که بشود حق مطلب را ادا کرد . آیا از خون خشکیده در کف آسفالت تفتیده برادران و خواهرانم در پایتخت بنویسم که انها خود مطلب که نه خود یک کتابند و حتی بالاتر.از بازیهای تام و جری وار دوستان سالیان بنویسم که امروز به ته تلخ خیار رسیده اند و کامشان زهر شده و می  خواهند کام دنیا را زهرآگین .از دروغ و ریاو دو دوزه بازیهای نهادینه شده بر تار و پود جامعه که حتی به مرده ها هم رحم نمی کنند و بعد از خاکسپاری کشته شدگان هواپیمای توپولف مشخص می ش.د سه نفر از ورزشکاران جان باخته آنی نیست که باید باشند و فقط شناسنامه اشان در اختیار ملی پوشان بزرگتر از خود قرار گرفته بود تا در فلان مسابقات کذایی  و بی ارزش نوجوانان مشتی مدال حلبی نشان به مملکت بیاورند تا رئیس دولت سینه ستبر کند و میزان دریافت مدال در این سه سال را با کل تاریخ برابر بداند. ننگ بر تو ای دنیی دون که بر سر تو نزاع خصمانه کردیم و درویشی پیشه امان نشد و از عمر تمام شده خضر و ملک به تاراج رفته اسکندر درسی به عبرت اخذ نکردیم.

از دعوای زرگری به اصطلاح اصولگرایان در مورد رحیم مشایی بنویسم که فقط برای به حاشیه بدن ذهن مخالفان احمدی نژادی که هنوز خیلی ها انتخابش را قبول ندارند و او با زرنگی می خواهد آدرس خانه کدخدا را بپرسد؟

نه شما بگوئید از چه بنویسیم ده سال نوشتیم کجا را آباد کردیم که حالا نگران خرابی اش باشیم ؟ مگر نه این است که این نوشتن ها فقط برای دل پوکیده خودمان با ارزش است و تعدادی از دوستان هم چون احساس می کنند که به نوعی دوستمان دارند از روی ترحم هم که شده سری  به وبلاگ می زنند و نظری می نویسند و مطلب را هم خوانده نخوانده رها می کنند و می روند سراغ خانه یی دیگر.

خسته ام. خسته از این همه توهین به کرامات انسانی . خسته از بازار گرمی برای دیگران.خسته از آلت دست شدن .خسته از دوستان گرد شیرینی. خسته از دروغ -ریا- خود را به خواب زدن-وایتکس به دست گرفتن و شستن کثافت کاری های ابلهان. خسته از روزگاری که نه امیدی هست نه نویدی!

آیا امید و نویدی هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:40  توسط حميد رستمي  | 

 

شهر از همان دم دمهای ظهر آبستن بود مردم در تکالپو و راست و ریست کردن کارها بودند یکی درحالیکه با عجله از این سمت خیابان به آن طرف می رود آخرین اس ام اس ها را به دوستان میزند و ساعت پرواز را یاد آور می شود آن دیگر ماشین اش را با عکس سید تزئین می کند یکی هم که دیر جنبیده از هر کسی که می بیند عکس موسوی و شال و پرچم سبز می خواهد مقصد تمام ماشینها فرودگاه است از چند روز قبل زمزمه های به گوش می رسید که مردم زیادی از شهرهای اطراف هم خواهند آمد .

دو ساعت به پرواز مانده جلوی فرودگاه جای سوزن انداختن نیست خیلی ها با خانواده آمده اند و تصاویر کودکان پرچم به دست در نوع خود جالب است چیزی حدود هزار دستگاه خودرو جلوی فرودگاه و خیابانهای منتهی به فرودگاه پارک شده اند  ومردم زیر تیغ آفتاب با تمام شور و شعف شعارهای در حمایت از موسوی و زبان مادری سر می دهند بعد از ساعتی یک فروند هواپیما به زمین می نشیند همه فکر می کنند که مهندس آمد اما علی رغم اینکه این هوا پیما مسافرین سرشناسی دارد ولی مهندس تازه از همدان به هوا برخاسته و از آنجا به اردبیل می آید. مهر علیزاده ،حسن الماسی وعیسی کلانتری از مسافرین به نام این پرواز بودند که در پاویون به ولی اذروش،ناصر نصیری،اورجعلی محمدی و اعضای ستاد موسوی می پیوندند.

مردم هنوز منتظر هستند که مهر علیزاد از پاویون بیرون می آید و مورد استقبال شدید مردم قرار می گیرد.از دانشگاه زنگ می زنند و می گویند که مسئولین دانشگاه به نوعی می خواهند برنامه را لغو کنند و دانشجوها هم که ساعتها منتظر بودند بر علیه مسئولین دانشگاه شعار می دهند و آنها هم اعضای ستاد را مقصر جله می دهند که چرا این قدر تاخیر کرده اند.از ورزشگاه رضازاده هم تماس می گیرند و گزارش لحظه به لحظه می دهند که ظرفیت ورزشگاه کاملا" تکمیل است و تعداد زیادی هم سرپا هستند و هزاران نفر هم داخل سالن روی زمین نشسته اند.

هواپیما زمین می نشیند و مردم آماده استقبال می شوند انهایی که زرنگ ترند برای گیر نکردن در ترافیک چاره کار در راه افتادن زود هنگام می بینند و تعداد زیادی هم جلوی فرودگاه چشم انتظار مهندس اند تا او را بر دوش بگیرند و رسم مهمان نوازی به جا آورند جمعیتی بیش از ۵ هزار نفر  در محوطه فرودگاه تجمع کرده اند که با شعار های ترکی خوشامد گویی می کنند و تاکید دارند که پرزیدنت آینده موسوی ست.

مسیر ده کیلومتری فرودگاه تا اردبیل مملو از ماشینهای تزیین شده با عکس و پرچم است که منتظر ایستاده اند کمی جلوتر ده بیست تا از اسب سواران با پرچم های سبز ایستاده اند و کمی جلوتر یک مرد میان سال در حالی که دو چرخه اش را کنار اتوبان پارک کرده با عکسی در دست برای ماشینهای عبوری تبلیغ می کند.

تا میدان علی سرباز آدمهایی زیادی در کنار خیابان جمع شده اند و دست تکان می دهند.باید به سرعت یه ورزشگاه برویم. ولی در میانه را سری به سالن تربیت بدنی دانشگاه محقق زدن هم خالی ازلطف نیست. دانشجویان زیادی از دانشگاههی مختلف در داخل سالن جمع شده اند که تعدادی از آنها از گروه رقیب است که پلاکاردهای با مضمون"لبنان و فلسطین خط مقدم ماست"،"مرگ بر منافق" و....روی انها نقش بسته و ساکت وآرام در گوشه یی نشسته اند.دانشجویان در حمایت از موسوی ،خاتمی و اصلاحات شعار می دهند و از دولت سیب زمینی و گداپرور شکایت می کنند گه میر حسین وارد سالن می شود جمعیت به یکباره منفجر می شود و کسی صدای آن دیگری را نمی شنود بعد از دقایقی موسوی جمعیت را آرام می کند تا شروع به صحبت کند که در این هنگام جمیعت قلیل مخالف موسوی  شعار" مر گ برمنافق" سر می دهد که با هو کردن دانشجویان مواجه می شود و آنان هم در عوض شعار های حیا کن رها کن سر می دهند این کار به تناوب ادامه می یابد و وقتی که اکثریت سکوت اختیار می کند تا موسوی حرف بزند گروه منتسب به بسیج شعار می دهد و طرف مقابل هم تحریک شده به سختی آرام می گیرد که در  گیر و دار مهندس شروع به صحبت می کند اما در این بلبشو آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.

ورزشگاه حسین رضازاده از ساعتها پیش لبالب انباشته از جمعیت شده و برخی هم حتی هوای رفتن به سرشان زده در شعاع بعیدی از ورزشگاه باید به دنبال پارکینگ برای ماشین باشی و خود را به زحمت به ورزشگاه رسانده و اگر جا پیدا کنی باید سرپا بایستی.ورزشگاه دارای شش هزار صندلی ست که با احتساب داخل میدان و آدمهایی که سرپا در جاهای مختلف   ایستاده اند بالای دوازده هزار نفر داخل ورزشگاه حضور دارند که هر کس می خواهد به نحوی متفاوت تر از بقیه باشد یکی صورتش را به رنگ سبز در آورده و آن دیگری کل بدنش را با عکس پوشانده . یکی پلاکاردی به دست گرفته که خواهان تدریس  و تحصیل به زبان ترکی شده آن دیگری مشکلات معلمان رامطرح می کند و.... چندی جوان هم حلقه زده اند و سه را به شانه خود سوار کرده اند و یک نفر هم بر شانه آن سه تا  بالا رفته است و یک ساختمان گوشتی سه طبقه درست کرده اند تا ان بالایی یک پلاکارد در دستش بگیرد کار فوق العاده خطرناکی که الحمدالله پشیمانی در پی ندارد.

محمدی و مهر علیزاده قبل از موسوی به پشت تریبون رفته اند و جمعیت را   تهییج کرده اند تا موسوی که وارد شد سر از پا نشناسند و فریاد حمایتشان را به گوشش برسانند.باید اعتراف کرد که هیچ کس دو ماه قلب نمی توانست این شور و حال و موج سرمستی ا حدس بزند انگار بوی محبت سید را در فضا پراکنده اند که هر کس استشمامش کندشیفته می شود در ساعتی و الا کسی به آن همه جمعیت نه اضافه کاری داده بود نه ماموریت و نه حتی مدارس را تعطیل کرده بودند که سیاهی لشگری برای مصرف تلویزیون  تدارک ببینند حتی بسیاری با بنزین سیصد تومانی و ماشین شخصی چند صد کیلومتر را کوبیده بود تا لحظه یی عاشقانگی را تجربه کند.

غریبانی و کمال پیر موذن به پشت تریبون رفتند از اردبیل و پتانسیلهایش گفتند غریبانی شعری ترکی خواند که خوشامدگویی شهرهای مختلف استان را در بطن داشت و حاج کمال از خاطرات استانداری احمدی نژاد  پروژه سواپ و سود ۴ میلیاردی صادق محصولی و از غربت برادرش دکتر و از دق مرگ شدن مادرش از بی وفایی دوران گفت تا مهندس به پشت تریبون برومد خطاب به حیدر بابا بگوید که:" چکدین منی گتیر دین!"

از افراط و تفریطهای  سیاست خارجی بگوید و از بی برنامه گی در اقتصاد که کمر اقشار آسیب پذیر را شکانده .از اشتباهات هولناک و از وضعیت اورژانسی کشور گفت.

گفت و گفت و گفت تا اینکه محرم راز یکدگر شدیم.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:51  توسط حميد رستمي  | 

 

چند روز پیش رفته بودم تهران برای امتحان کارشناسی ارشد رشته روزنامه نگاری .چیزی که در حاشیه این امتحان خیلی نظرم را جلب کرد حضور میر قنبر حيدري شيشوان، با ۷۹سال سن در کنار دستم بود که سایر شرکت کننده ها با دیدنش به خودشا امید وار می شدند.

اما این میر قنبر ما برای خودش یک پا آدم مهمی ست و علاوه بر اینکه رکورد جاودانه تحصیل در دانشگاه آزاد تبریز با ۷۹ سال سن را داد و الان ترم آخرش محسوب می شود ید طولایی هم در کارهای سیاسی دارد نشان به آن نشان ک در چهار دوره انتخابات مجلس از حوزه انتخابیه میانه و عجب شیر شرکت کرده و در هر دوره سیصد چهارصد تا رای اورده و بقول خودش به وظیفه اش عمل کرده . افزون بر آن یکی دوباری هم  انتخابات ریاستجمهوری شرکت کرده که تائید نشده و عقیده دارد حقش را خورده اند و هنوز هم که هنوز است مکاتبات تظلم خواهانه اش را قطع نکرده است.

همه این قضایا توسط محمد شیروانی دستمایه فیلمی به اسم "رئیس جمهور میر قنبر شده که از قضا در جشنواره های داخلی و خارجی جوایز زیادی هم به خودش اختصاص داده و حتی به جشنواره معتبر لوکارنو هم رفته که میر قنبر از این سفر خارجی خاطرات زیادی برای گفتن دارد.

 اما در فرصت کوتاهی که با میر قنبر گپ می زدم انگیزه اش را برای شرکت در آزمون ارشد رشته روزنامه نگاری پرسیدم که جواب قانع کننده  یی نداد ولی به زعم من با بودن رئیس دولت فعلی احتمالا" او نیازی به حضور در آن عرصه را نداشته  و احساس می کند برنامه های مورد نظرش مو به مو اجرا می شود  و حالا که وضع مطبوعات  وخیم است با حضور خود این کشتی به گل نشسته طوفان زده را به ساحل آرامش برساند خیلی آرزو دارم که با میر قنیر همکلاس باشم واز آن لطف سخن اش که کیلومتر ها از دنیای به شدت تعفن آور ما فاصله دارد بهره مند شوم .

او هر چقدر هم ساده دل باشد دست کم تفاوتی اساسی با هم سن و سالانش دارد آنهم شوق و اشتیاقش برای یاد گرفتن و خواندن بالا رفتن است خودمانیم یعنی ما ۵۰ سال دیگر آن شور و شوق را خواهیم داشت از یاد نبریم که او با آن سن و سال بی هیچ کمکی به تهران امده بود در آن شلوغی و سر سام گلیم خودش را از آب بیرون می کشید در حالی که خیلی کوچکتر از او ها مدتهاست که در کنج خانه به انتظار عزرائیل نشسته اند و همه چیز را تمام شده می دانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:54  توسط حميد رستمي  | 


 

رضا سید حسینی متولد 1305 اردبیل است و تا نوزده سالگی در این شهر زندگی کرده است. ترجمه های او از سال 1326 تا کنون برای خوانندگان آشناست. علاوه بر آن کتاب«مکتب های ادبی» او که نخستین بار در سال 1334 چاپ شد و بعد ها همواره در تکمیل آن کوشید- کتاب درسی چندین نسل از دانشجویان ایرانی بوده است به طوریکه حجم کتاب به بالای هزار صفحه رسیده است. استاد سید حسنی تا کنون چهل کتاب را به فارسی برگردانده است که از میان ترجمه های او ترجمه «ضد خاطرات» (به اتفاق ابوالحسن نجفی) و «امید» آندره مالرو بسیار مشهود است. از ویژگی های کار او در ترجمه، یافتن لحن و سبک نویسنده است. امری که اهل زبان می گویند در «ضد خاطرات» به کمال رسیده است. سید حسینی از زبان های ترکی استانبولی، ترکی آذری و فرانسه ترجمه می کند و هنوز که هنوز است در هشتاد و یک سالگی مثل یک جوان علاقمند و منظم، سرکارش حاضر می شود. او در ده سال گذشته بیشترین زمان خود را بر سر ترجمه «فرهنگ آثار» گذاشته که تا کنون شش جلد آن به بازار آمده و البته تهیه یک مجموعه دو جلدی از آثار مولفان و نویسندگان ایرانی و اسلامی هم در ادامه «فرهنگ آثار» پر کننده زمان استاد هستند. در یک ظهر بهاری در طبقه چهارم موسسه سروش واقع در تقاطع مطهری، مفتح تهران میهمان استاد بودیم که با بزرگواری تمام دو ساعت از وقتش را در اختیار ما گذاشت تا بگوید کتاب امیر ارسلان را تا آخر نخواند و سرگردان شد.

برگردیم به شصت هفتاد سال پیش، در آن زمان شما در خانواده یی سنتی در اردبیل رشد می کردید چگونه شد که به کتاب و کتابخوانی علاقمند شدید؟ چون آن زمان مقوله کتاب شاید انتخاب صدم یک نوجوان اردبیل هم نباشد؟

کتاب خواندن من از روزی آغاز شد که پدرم کتاب مختارنامه را به خانه آورد و چون خودش نمی توانست بخواند به من داد تا بخوانم، قرار شد که این کتاب را من برای جمع بخوانم. شب ها زیر کرسی جمع می شدیم و من می خواندم. خیلی شب های لذت بخشی بود. آن موقع پنجم ابتدایی بودم. بعد کتاب امیرارسلان را خواندم. مادرم می گفت مواظب باش این کتاب را تا آخر نخوانی. می گفت: «هرکس این کتاب را تا آخر بخواند سرگردان می شود». ما تا آخر هم نخواندیم و سرگردان شدیم.

در خیابان پهلوی (آن زمان) یک حسین آقا بود که کتابفروشی کوچکی داشت و کتاب کرایه می داد، فکر کنم طرف های سرچشمه بود. شروع کردیم به کرایه کردن کتاب با روزی دهشاهی، یک قران، کنت مونت کریستو، سه تفنگدار و... شروع کردیم به خواندن و نوشتن و شعر گفتن، یک غزل فرخی یزدی را استقبال کردم و به روزنامه «جودت» دادم و چاپ شد ولی زود فهمیدم که شاعر شدن به این سادگی ها نیست.

روس ها آمده بودند اردبیل، حدوداً شهریور سال 1320 بود که روزنامه های چاپ باکو را هم با خودشان آوردند. روزنامه یی بود به اسم «وطن یولوندا» که یک قطعه ادبی شیرینی چاپ کرده بود که من آن را ترجمه کردم. برای ترجمه چیز زیادی در دسترس نداشتیم و زبان فرانسه ام هم خیلی بد بود یک رئیس فرهنگی داشتیم به اسم «دیباج» که مرد بزرگی بود. پسرش «مرتضی» با من دوست و همکلاس بود. دیباج را دعوت کرده بودند به باکو، به پسرش گفتم که به بابات بگو تعدادی از این مجموعه های داستان را از باکو برای من بیاورد. آورد و دیدم که به خط سیریلیک است. ما نشستیم اول خط سیریلیک را یاد گرفتیم و بعد داستان بلند «نغمه شاهین» اثر ماسیم گورکی را ترجمه کردم و دادم به روزنامه جودت که چاپ شد. واقعا جرات زیادی می خواست.

بعدها به تهران آمدم و ترکی استانبولی یاد گرفتم، یک کتابفروشی کوچکی بود زیر کلوپ حزب توده در خیابان فردوسی، پیرمردی بود که از ترکیه امده بود و کتابهای ترکی می آورد و می داد ترجمه می کردند. من به او گفتم که اگر من کتاب های خاصی بخواهم می توانی از ترکیه بیاوری؟ گفت: «آره» و من بعضی از کتابهای ادبی را لیست کرده بودم که به او دادم و این فتح بابی شد برای ترجمه از ترکی استانبولی به فارسی.

فضا و بافت شهری آن زمان اردبیل چگونه بود؟

من در مدرسه «تدین» درس می خواندم بعد رفتم مدرسه «صفوی». در سال 1320 که روس ها به اردبیل آمدند، پانزده سال داشتم و به طور کلی یک محیط از دیکتاتوری در آمده بود و بلافاصله تشکیل حزب توده و سخنرانی ها و... یادم هست که احمد اصفهانی- که بعد ها با هم رفیق شدیم از طرف حزب توده آمده بود رفته بود بالای چارپایه یی و سخنرانی می کرد، با کت و شلوار سورمه ای خیلی قشنگ و شیک و موهای فرفری و در استانبول درس خوانده، ما هم می رفتیم طرفش و جوان ها دورش را می گرفتند. شعرهای ناظم حکمت را برای ما می خواند که جرقه اولیه یادگیری ترکی استانبولی از همین جا زده شد. چند تا از کتاب هایش را هم به من داد. بعدها در تهران دوستی مان هم ادامه پیدا کرد که بعدها زندانی اش کردند. از دوست های آن زمانمان در اردبیل سلیم طاهری بود که در دارایی کار می کرد که با عبداله توکل رفیق بود و توکل هنوز دانشکده حقوق را ول نکرده بود موقع تعطیلات که می آمد اردبیل با هم در خیابان ها قدم می زدیم و در همین قدم زدن ها بود که من گفتم تصمیم دارم برای ادامه تحصیل به تهران بروم. این جوری شد که من همراه سلیم طاهری و عبداله توکل آمدم به تهران. توکل از رشته حقوق انصراف داد و در دانشکده زبان های خارجی همکلاس ابوالحسن نجفی، اسماعیل سعادت و هوشنگ اعلم شد. من هم بچه شهرستانی که خیلی می خواستم مودب باشم. این هوشنگ اعلم یک متلک گوی وحشتناکی بود. یک بار در خیابان استانبول داشتم با توکل راه می رفتم که برخوردیم به هوشنگ اعلم. هوشنگ اعلم شروع کرد با توکل گفتن و خندیدن، من هم به عنوان اینکه باید بچه بسیار مودبی باشم همانطور خبردار ایستاده بودم که برگشت به من نگاه کرد و به توکل گفت: «این آقا چاقوکش اتون هست؟»

در محله عرب ها در یکی از خانه های قمر خانومی اتاقی اجاره کردیم و من و توکل و طاهری هم خانه شدیم. من در سال 1324 به تهران آمدم که تازه دموکرات بازی داشت شروع می شد. اوایل در خیابان فروردین خانه گرفتیم.

خیابان فروردین زمین اش سنگلاخ بود و بالاتر از آن فقط ساختمان دانشگاه بود و هنوز تهران ساخته نشده بود. بعد من از مدرسه پست و تلگراف قبول شدم. مدرسه پست و تلگراف در سه راه امین حضور بود. سه راه امین حضور پایین خیابان برق است ناچار شدیم که آن نزدیکی ها یک اتاق بگیریم که داستانی خنده دار داشت و مسخره بازی های زیادی می کردیم.

ما در اردبیل خانه یی داشتیم که توی حیاطش انواع درخت های میوه بود و تالار پنج دری اش گذشته از اورسی ها که همه شیشه بندی داشتند بالایش به بلندی دو متر و طول 10 متر شیشه بندی بود.

الان هم این خانه هست؟

نه. این خانه را میراث فرهنگی نگاه داشته بود. این اواخر خیلی دلم می خواست که وزارت ارشاد این خانه را برگرداند به خودم و تعمیر کنم و بروم داخلش زندگی کنم. خیلی خوشم می آمد بعد معلوم شد آن کسی که خانه را از ما هفت هزار تومان خریده بود چون می دانست میراث فرهنگی اجازه تخریب و دوباره سازی آن را نمی دهد. آنجا را جوری به حال خود ول کرده بود که ویران بشود اخیراً رفتم دیدم که فقط زمین اش مانده است!

کدام محله بود؟

راسته بازار و آن دو تا کاروانسرا که دارد از آن یک کوچه باریک هست که می آید و می خورد به حمام میرزا حبیب، توی آن کوچه سمت راست خانه آخر یا ما قبل آخر. سال پیش در قضیه عمران صلاحی با بچه ها رفتم دیدم که دیگر خانه نیست. حیف شد!

در طور نوزده سالی که در اردبیل بودید جمع ادبی خاصی با دوستان نداشتید؟

نه به آن شکل ولی مثلاً شاگرد اول کلاس ما در مدرسه صفوی «محمد کاری» بود که الان دکتر محمد کاری استاد زبان فرانسه و بازنشسته دانشگاه علامه طباطبایی است که ما با هم در پروژه فرهنگ آثار کار کرده است. با نادعلی همدانی همسن نیستم با دادش کوچک ایشان هم سن بودم و در نتیجه در آن برهه دوستی خاصی با هم نداشتیم ولی با دکتر «مصطفی موحد» دوست بودیم که بیشتر از ما به ادبیات می پرداخت بعدها که دکتر قلب و عروق شد از این وادی فاصله گرفت. «عبداله توکل» هم بود که رفت! آن موقع مردم چندان با ادبیات سر و کار نداشتند.

یک معلم ادبیات تریاکی داشتیم که ادبیا را خیلی خوب می دانست موقعی که داستان «ماکسیم گورگی» را ترجمه کردم و در «جودت» چاپ شد رو به بچه ها کرد و گفت: «بچه ها این سید را می بینید این با شما خیلی فرق دارد این کله اش بوی قورمه سبزی می دهد».

حالا شما بیایید برای من معنی کنید بوی قورمه سبزی دادن کله یعنی چه؟ واقعاً نمی دانستم. مدت ها طول کشید تا فهمیدم که آدمی که کله اش بوی قورمه سبزی می دهد یعنی چه؟

وضع مطبوعات اردبیل چطور بود فقط «جودت» چاپ می شد؟

یک کتابفروشی صابر بود که اون هم یک نشریه ای چاپ می کرد که بد نبود.

«محمد ذکری» هم بود که پارسال فوت کرد و آن زمان نشریه دامن حق» را در می آورد!

(با ذوق و شوق) ذکری کی بود؟ همان که در محضر کار می کرد!

بله!

ما با هم کار می کردیم... من همیشه شاگر اول بودم... بعداً که به سن بلوغ رسیدم چنان فکرهای عجیب و غریب به ذهنم هجوم آوردم که رد شدم. آن قدر ناراحت شدم که تصمیم گرفتم درس را ول کنم. رفتم محضر برای خودم کار پیدا کردم. محضر آقای علومی... پیرمرد دانشمندی بود... دوران خیلی جالبی بود... در مطلبی که برای نشریه شما در مورد دکتر همدانی نوشته بودم اشاره کرده بودم که در یک از رمان هایش به چیزهایی اشاره کرده است که من بعضی از آنها را می دانم. می دانم کتاب «درد عشقی...» را خوانده اید یا نه... آن خانمی که قهرمان داستانش است به محضر علومی می آمد من وقتی این کتاب را می خواندم، قیافه آن خانم یادم می آمد... من یک سال در محضر کار کردم... آنجا با «ذکری» همکار بودم ولی نشریه در آوردن اش را من ندیدم. احتمالاً تهران بودم!

با مرحوم توکل چگونه شروع به ترجمه کردید؟

«توکل» فرانسه می دانست و می رفت از دست فروش ها کتابهای ارزان قیمت فرانسوی را می خرید و برای ما تعریف می کرد و در مجله «صبا» هم ترجمه هایش چاپ می شد. دست مرا هم بند کرد تا من هم از ترکی ترجمه کنم. می نشستیم متن فرانسه را با متن ترکی مقایسه می کردیم. این کار سبب می شد که هم، فرانسه من خوب شود و هم ترکی استانبولی ام. شش کتاب اول را با توکل ترجمه کردم بعد توکل رفت نظام وظیفه به کرمانشاه. من هم از طرف اداره رفتم آنجا. «بیست و چهار ساعت از زندگی یک زن»، «مالک سانفرانسیسکو»، «مکتب زنان»، «در تنگ» و...

من یک شانس دیگر هم که آوردم این بود که در مدرسه پست و تلگراف معلم فرانسه مدرسه ما «پژمان بختیاری» (شاعر معروف) بود. به این ترتیب من خیلی روی زبان فرانسه تکیه کردم. بعدها هم من دو متن ترکی استانبولی و فرانسوی را جلویم می گذاشتم و با تطبیق متون ترجمه می کردم.

بعد از اتمام مدرسه پست و تلگراف به اداره پست و تلگراف رفتم چون من تکنسین خوبی بودم از اول هم علاقه خاصی به آچار و پیچ گوشتی و اینها داشتم و از طرفی زبان هم خوب می دانستم. امتحان گرفتند و من قبول شدم و برای شش ماه مرا فرستادند به بلژیک. این اولین برخورد من با دنیای خارج بود و در سال 1334 بود که کتاب مکتب های ادبی را در 200 صفحه نوشتم.

چگونه سر از دنیای ژورنالیسم در آوردید؟

اوایل در مجلات اطلاعات جوانان و امید ایران گاهی سر دبیر می شدیم گاهی مسئول صفحه که خوب هم مفید بود یادم هست در مجله اطلاعات جوانان مسابقه داستان نویسی گذاشته بودیم محمد علی سپانلو برنده مسابقه شد. بعداً در سال های 37، 38 ابوالحسن نجفی سردبیر مجله «سخن» بود که می خواست برای ادامه تحصیل برود. من یک داستان از «پیراندللو» ترجمه کرده بودم و در «سخن» چاپ شده بود که دکتر خانلری مدیر مسئول «سخن» خوشش آمده بود. در جلسه ماهانه دوستداران «سخن» نجفی دست من را گرفت و برد پیش دکتر خانلری و گفت که این «سید حسینی» همان مترجم داستان «پیراندللو» است. بعد گفت که من می خواهم بروم فرانسه و بنا به سوابق و تجربیات اش می خواهم از این به بعد سردبیر «سخن» شود. بعد از دو سه سال هنوز نجفی فرانسه بود و که من برای ادامه تحصیل رفتم فرانسه. سردبیری در سخن چیز خاصی بود. معمولا خانلری کسی را به عنوان سردبیر نمی شناخت همه چیز دست خودش بود کسی که با او کار می کرد دستیارش بود ولی خوب خیلی مفید بود. من بعد از یکی دو سال که برگشتم باز هم شدم سردبیر «سخن». «خانلری» فارسی نویس خوبی بود هم زبان می دانست هم زبان شناس بود. کلا معلم خوبی برای ما بود. کار با خانلری باعث شد که از این رو به آن رو شوم. دکتر خانلری گاهی مقالاتی ترجمه و چاپ می کرد. یک بار یک مقاله از «فلسفه خوشبختی» آلبر کامو ترجمه کرده بود که قرار بود در سه شماره چاپ شود. دو شماره چاپ شد اشتیم شماره سوم را جمع و جور می کردیم که من هی گفتم: «دکتر مقاله ات؟! دکتر مقاله ات؟! «گفت» من دیگه حوصله اش را ندارم قسمت سوم را تو ترجمه کن! «گفتم:» دکتر من نمی تونم. زبان شما چیز دیگری است «گفت: نه» برو ترجمه کن! من هم رفتم با ترس و لرز ترجمه را تمام کردم و چاپ شد. مجله که در آمد در جلسه هفتگی سخن دوستمان کیکاوس جهانداری به دکتر خانلری گفت: « دکتر این قسمت سوم مقاله اتان عجب قشنگ ترجمه شده، خیلی خوب بود!» دکتر هم خندید و گفت: «من ترجمه نکرده بودم سید حسینی ترجمه کرده بود!» چنان کیفی کردم که به خودم گفتم مثل اینکه امروز گواهینامه ترجمه را گرفتم.

در تلویزیون هم فعالیت داشتید؟!

اول در رادیو بودم. مقاله و برنامه های ادبی ترجمه می کردم. بعد هم رییس کمیته ادبی بودم. تا اینکه تلویزیون رادیو را هم تحویل گرفت و ما هم رفتیم تلویزیون. بعد سردبیری تماشا (نشریه تلویزیون) را به ما دادند و دو سه ماه نگذشت که قافی دادیم و کار بیخ پیدا کرد و ما را دستگیر کردند و انداختند زندان. قطبی- رییس وقت تلویزیون- در ژاپن بود، شنیده بود که ما را گرفته اند زود خودش را رساند و رفت پیش شاه. گفته بود این آدم عصبی ست می ترسم به اینها یک چیزی بگوید و تپانچه یی چیزی در پرونده اش بگذارید شاه خندیده بود و گفته بود که مگر ترک است. قطبی جواب داده بود که هم ترک است و هم سید! خندیده و گفته بود که تحقیق کنند اگر عمدی در کار نبوده ولش کنند. آمدم بیرون و گفتم که دیگر به مجله تماشا نمی روم. گفتند که اگر تو نیایی می گویند که ساواک بر قطبی پیروز شده ولی خب آنها خودشان یک سردبیر فرستاده بودند پسر خوبی هم بود. همشهری مان هم بود. امسش «فیروز فولادی» بود و پسر «جوزی خان» و نوه «عظمت خانوم» بود.!

این «عظمت خانوم» کی بود؟!

«عظمت خانوم» رییس ایل پولادلو بود. رضا شاه وقتی آمد این شروع کرد با سربازهای رضا شاه جنگیدن.

سرلشکر طهماسبی را فرستاده بودند آنجا، این هم چهار تا پسر دلاور داشت. پسرها گفته بودند که مادر با شاه مملکت نمی شود جنگید. گفته بود: «شماها زنید...!» خودش آمد رییس قشون اش شد و تمام پسرهایش کشته شدند. خودش را هم گرفتند و انداختند توی زندان. یکی از پسرهایش «جوزی خان» بود. «فیروز فولادی« پسر جوزی خان بود. در آلمان درس خوانده بود و از چپ های دو آتیشه بود و در آلمان زده بود توی گوش رییس دانشگاه و بیرونش کرده بودند. از آنجا رفته بود فرانسه و چین و برگشته بود ایران. اینجا مدتی اذیتش کردند و بعد معاون تلویزیون پر و بالش را گرفت و بعد به عنوان سردبیر «تماشا» فرستادند. من اوایل فکر می کردم که ساواکی ست ولی بعد ها دیدم که چه آدم نازنینی است کلاً همه چیز را به مسخره می گرفت. آن موقع منوچهر آتشی مسئول صفحه ادبی ما بود یک شعر چاپ کرده بود: «شنبه سوراخ، یکشنبه سوراخ... جمعه همه سوراخ ها در چاه! ساواک نشریه را توقیف کرد با این استدلال که نظام را متهم کرده ایم که شش روز هفته می کشد و روز هفتم می ریزند به چاه. فیروز پولادی خیلی قشنگ از شعر دفاع کرد که این مفهوم ادبی دارد و فلان و فلان و اینکه من اجازه داده ام چاپ شده. این حرف هایش جان من و منوچهر آتشی را نجات داد. از این کارها زیاد می کرد. در سال 55 شامی دادند و استعفای ما را قبول کردند.

پس در بحبوحه انقلاب شما تقریبا بیکار بودید؟

«تورج فرازمند» رفیق من بود سال های آخر، رییس رادیو و تلویزیون شده بود. من می دانستم که «تورج» ول کن من نخواهد بود به همین خاطر یک بیماری قدیمی که داشتم را بهانه کردم، ما را معرفی کردند بیمارستان و ما رفتیم اتاق عمل ... موقعی که انقلاب شد من دوران نقاهت را می گذراندم و در خانه دراز کشیده بودم و رادیو لندن را گوش می کردم. تورج هم هر روز تلفن می کرد و می گفت: «شنیدم خوب شدی- پاشو بیا سرکارت!» من که استعفایم را فرستادم خیلی ناراحت شد. بعد روز بیستم بهمن سوار ماشین شدم. همین ماشین قراضه یی که باید الان به اداره فرسودگی تحویل اش بدهم آن موقع نوی نو بود. سوار شدم و رفتم به طرف رادیو و تلویزیون. استودیو دست بچه ها بود و رییس و این جور قضایا نبود و بعد هم که انقلاب شد قبلا شاه حسینی مدتی مرا رییس شبکه دو کرده بود به همین خاطر وقتی قطب زاده پرسیده بود رییس شبکه دو کجاست؟ همه من را نشان داده بودند. آن موقع کمال خرازی مدیر طرح های قطب زاده شده بود. خرازی برگشت و گفت: «آقای سید حسینی شما قبلا در این کار تجربیات زیادی دارید ما چه کار کنیم تا از شر این فیلم هایی آمریکایی خلاص بشویم؟» من گفتم که فیلم های امریکایی چندان مطرح نیست مساله اصلی شرکت های آمریکایی است که مثل هفت خواهران سینمایی بازار را در دست دارند. شما می خواهید از اینها خلاص شوید! والا در خود آمریکا هم فیلم های مخالف سیاست های حاکم فراوان است. اروپا هم که معرکه است. گفت:«پس شما بروید چکسلواکی، انجا جشنواره فیلم های تلویزیونی هست و از آنجا فیلم انتخاب کنید.» بعد از این سفر چند جا هم برای انتخاب فیلم رفتیم. بعداً دیدم که یک نامه یی آمد در آن نوشته بود که به دلیل بازنشسته مخابرات بودن قرارداد شما لغو می گردد باخودم فکر کردم تلویزیون بدون من چه کار خواهد کرد؟ جالب اینجاست که سال های پر بار زندگی من بعد از آن بوده است. من به این نتیجه رسیدم که تا آن موقع که مدیریت می کردم داشتم از کیسه می خوردم. هر چه می دانستم تحویل داده بودم و فرصت برای کتاب خواندن نداشتم. بعد از آن قضیه شاید من هزار جلد کتاب خواندم. رفتم مدرسه رازی مدتی درس فرانسه دادم. بعد «ضد خاطرات» را با نجفی کار کردم. بعد «امید»، «مالرو» را ترجمه کردم. سالهای خیلی پرباری بود جوری که خوشحال بودم که اخراج شده ام. سه سال عضو هیات علمی دانشنامه جهان اسلام بودم.

فرهنگ آثار کی پیش آمد؟

مهندس فیروزان، مدیر سروش در نمایشگاه کتاب یقه من را گرفت و گفت که بچه ها من را عقده یی کرده اند و همیشه از مدیر قبلی شان به نیکی یاد می کنند. گفتم من را هم عقده یی کرده اند چون می گویند که یک مدیر خوب پیدا کرده ایم. بعد در شورای کتاب سروش «فرهنگ آثار» را پیشنهاد داده بودند. آقایان نجفی، سمیعی و سعادت این کار را بر عهده گرفته بودند که ما هم به آنها پیوستیم و تا حال شش جلد آن چاپ شده است.

استاد! بعد از مهاجرت از اردبیل ارتباطتان به کلی با سرزمین مادری قطع شد یا گاهاً رفت و آمدی می کردید؟

نه تقریبا قطع شد. در این مدت خیلی کم پیش آمده که برگردم به اردبیل. یک بار که در بزرگداشت «عمران صلاحی» رفتم. یکی بار هم چند سال پیش به همت بچه های ادبیات داستانی بود که رفتم و خانه مان هم آن موقع سالم بود. اما یک بار از طرف مخابرات به یک ماموریت اداری رفتم که فقط چند ساعتی از شب را دوام آوردم. خیلی حالم بد شد، دیدم هیچ کس من را نمی شناسد. من هم هیچ کس را بد جوری گریه ام گرفت. آدم در شهر خودش غریب باشد خیلی بد است. نتوانستم تحمل کنم و به همکارم گفتم برویم. من نمی توانم بمانم.

کی بازنشسته می شوید!

من اگر کار نکنم می میرم. نمی توانم بیکار بمانم. یک لحظه که بیکار می شوم، خودم را گم می کنم، گیج می شوم. گذشته از این، در این سن و سال به علت دیسک کمر، پا دردهای شدید دارم و اگر در خانه بمانم فلج می شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 2:51  توسط حميد رستمي  | 

احمد مسرت را بر و بچه های تئاتر استان می شناسند . یکی از آن آدمهای خالص تئاتر است که حق بزرگی به گردن تئاتر بیله سوار دارد و سالهاست علی رغم سکونت در تبریز کار مداوم تئاتر در بیله سوار و روشن نگه داشتن شمع تئاتر این شهر را وظیفه خود می داند.

این روزها احمد عمو بد جوری در بستر بیماری افتاده است تا جائی که پزشکان حرف زدن را هم برایش قدغن کرده اند.این گونه ست که آدم خیلی راحت دلش برای خنده های مخصوص اش به آن صمیمیت و صفای منحصر بفردش تنگ می شود و دوست دارد دوباره همان مرد خوش صحبت را جلوی سالن های نمایش جشنواره های استانی ببیند و یک چاق سلامتی و سراغ بر و بچه ها را بگیرد.

حالا یک ماهی از خانه نشین شدنش می گذرد و او که به هر ترتیبی نمی خواهد به مریضی زیادی رو بدهد با کامپیوتر و موبایلش با دوستان بصورت کتبی ارتباط برقرار می کند و ولاگش را به روز می کند و جویای احوال همه ست نشان به آن نشان که همین دیروز سراغ خانم بچه های ما را می گرفت.برایش شفای عاجل را آرزومندیم و دلمان برایش بد جوری تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 2:32  توسط حميد رستمي  | 

سریال "مرد دو هزار چهره" جدیدترین محصول تیم "مهران مدیری در حالی به اتمام رسید که قسمت مربوط به فوتبال مخصوصا" پشت صحنه نشریات ورزشی  اعتراضات فراوانی در میان این قشر پدید آورد ولی دردمندانه باید عرض کنیم که واقع بینانه ترین تصویری که یک کارگردان می توانست از پشت صحنه این فوتبال بی در و پیکر ارائه کند همین قسمتها بود که نویسنده آن امیر مهدی ژوله دو سه سالی جزو روزنامه نگاران ورزشی بود و با تمامی ریز و بم های این عرصه آشناست.

به عنوان کسی که دست کم شش هفت سالی ست از دور و نزدیک در جریان فعالیت روزنامه های ورزشی هستم و البته به عنوان کسی که بیست سال تمام کوچکترین اتفاقات فوتبال ایران را دنبال کرده ام به هیچ عنوان معتقد به توهین یا بزرگنمایی این قسمتها نیستم هر چند که شاید تماشاگران عادی تلویزیون احساس کنند که وضعیت آن چنان هم که تصویر شده نیست ولی با هزاران تاسف باید اذعان کنیم که این تصاویر مشتی بود از اتفاقات فوتبال در پیت آن که ما گاهی به طعنه فوتبالفارسی اش می نامیم و نشریات ورزشی هم تابعی ست از این شلم شوربا.

متاسفانه آدمهای شریف در این فوتبال خیلی کمیاب شده اند و گردش مالی صدها میلیاردی فساد را گسترش داده است و در همین اسفند ماه گذشته چهار روزنامه نگار ورزشی به جرم دلالی دستگیر شده اند که هنوز هم از سرنوشت شان اطلاعی در دست نیست و در میان شان حتی سر دبیر پرتیراژترین روزنامه ورزشی هم دیده می شود.

چندین و چند مربی در گفتگوی بی پرده گفته اند که فلان سردبیر برای یک سال حمایت بی دریغ اش بهمان مبلغ را خواستار شده است و آن خبرنگار دیگر  خواهان عقد قرارداد با رفقای بازیکن اش  با تیم های لیگ برتری شده است و در این معامله دو بار حق کمیسیون می گیرد یکبار از بازیکن و بار دیگر از تیم یامربی!

آن داور معروف که دو سه سال به جرم رشوه خواری محروم شد و کسی ندانست در چند سال گذشته چرا هفته ها ی آخر  اینقدر پر از حرف و حدیث می شود.وقتی افشی قطبی با آن جلال و جبروت کله پا شد کسی در عدم صداقت دستیاران شک نکرد.وقتی لیست تیم ملی قبل از ذهن مربی در اختیار فلان روزنامه قرار گرفت کسی در ارتباطات پیچده امروزی تردیدی به خودش نداد و آن روز ک لیت تیم ملی به مزایده گذاشته شد فقط تعداد کمی بودند دست به جیب نشدند و به کنج عزلت خزیدند.

وقتی که آن بوقچی قدیمی عنوان لیدری را با تمام محسناتش یدک کشید کسی از خودش نپرسید که ناهار امروز کباب جوجه چه کسی را به دندان کشیده است و چای را در سر میز چه کسی خواهد خورد.وقتی فلان مدافع آن سوتی عظیم را به همراه سه امتیاز کادو کردو به تیم پرطرفدار داد کسی نپرسید که چرا بلافاصله لباس آبی پوشید و یکسال تمام بر روی نیمکت پوسید تا فقط اجر آن سوتی را با قراردادی چرب و چیلی دریافت کند.

این است فوتبال ایران که باید در آن مواظب کلاهت باشی و الا پس معرکه است. هر چقدر که در این فوتبال آدمهای شریفی بوده و هستند کلاشها هم وول می خورند .با چند نفر مثل پورحیدری -قطبی -کوخ- ابراهیم افشار-بلاژویچ و مجید جلالی نمی شود بهشت درست کرد چرا که در این فوتبال استیلی - احمدپور-عزیزی - قلعه نوعی و ....به وفور یافت می شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:42  توسط حميد رستمي  | 

 
 

این دومین بار بود که پاقدم رئیس دولت برای ورزش خوب نبود بعد از به باد رفتن قهرمانی جهان در ثانیه های پایانی این بار احمدی نژاد خیلی دلش می خواست که با پیروزی تیم ملی دربرابر عربستان خودی نشان دهد و در کشاکش مبارزات انتخاباتی آسی برای رو کردن داشته باشد که این گونه نشد و او مغموم در حالی به خانه رفت که احتمالا" دیگر پایش را به ورزرشگاه نگذارد.

تیم ملی عربستان برای اولین بار در تاریخ توانست تیم ملی ایران را در آزادی و در برابر دیدگان بهت زده صد هزار نفر شکست داد تا سوگلی های دایی امشب شب پر از استرسی را داشته باشند چرا که با این باخت هر چقد بخت صعود ایران به جام جهانی کم رنگتر شد همانقدر هم احتمال خداحافظی دایی از تیم ملی بیشتر می شد.

تیم ملی علی رغم تمام بردهایی که در بازیهای دوستانه و در برابر تیمهای نیم بند به دست آورد مدتهاست که  از آن طراوت مورد انتظار فوتبال دوستان خبری نیست.سوگمندانه باید عرض کنیم که با تمام شایستگیهایی که علی دایی داشت به قول محسن صفایی فراهانی به هیچ عنوان در موقعیت مناسبی سکان هدایت تیم ملی را بر عهده نگرفت و سپر بلای کسانی باشد که در باتلاق مدیریت ناصحیح فوتبال ایران فرو رفته بودند به هر خس و خاشاکی دست می زدند تا مسیر انتقادات را به جایی دیگر هدایت کنند که کردند و دایی شد سیبل انتقادات و بدتر از آن عملکرد خود دایی بود که تیم ملی را کلوپ دوستان و هوادارانش کرد و بازیکنانی را به تیم ملی آورد که باعث و بانی این بدبختی شدند.

بازیکنانی مثل خلعتبری-اشجاری -رضایی و کعبی مدتهاست که در کیفیتی بالاتر از درجه دو خود را نشان نداده اند و مشخص نیست که اصرار دایی بر حضور ثابت شان از کدامین دلیل فنی نشات گرفته ست.

از سوی دیگر دایی مدتهاست که به بنی بشری پاسخگو نیست و خیلی راحت با خشن ترین ادبیات منتقدینش را به عقب نشینی وادار می کند اما نتایجی که در ۵ بازی اخیر گرفته و کسب فقط ۶ امتیاز از این بازیها که البته سه تای آن در تهران بود واقعا" شاهکاری محسوب می شود که فجر سپاسی هم می توانست بهتر از آن عمل کند.

در حالیکه هیچ دلیل فنی در آمد و رفت بازیکنان با تجربه یی مثل علی کریمی-مهدوی کیا - برهانی و هاشمیان وجود ندارد تعدادی از بازیکنان هم به کلی مورد غضب قرار گرفته اند که هیچ کس حتی انتظار دعوتشان را هم به تیم ملی ندارد.ایمان مبعلی- کاظمیان-سامره و... از این سری بازیکنان هستند و به نیمکت دوخته شدن بازیکنی مثل خسرو حیدری از آن معماهاست.

با این اوصاف باید منتظر خداحافظی قریب الوقوع دایی از تیم ملی باشیم امری که شاید طرفداران سرسخت اش هم چندان دلخوری از آن نداشته باشند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 22:27  توسط حميد رستمي  | 

 
اصولا" اولین اتفاق مهم سال ۸۷ خود تحویل سال نو بود که درست سر ساعت به خوبی و خوشی این تغییر و تحول بی هیچ خونریزی صورت پذیرفتاما بعد از ان این خود ما بودیم که در یک اقدام بشر دوستانه کل تعطیلات را داخل خانه ماندیم و حتی شورابیل هم نرفتیم و تازه در روز دوازده فروردین یادمان افتاد که ای دل غافل ما هنوز اندر خم یک کوچه یم . اواخر فروردین به شایعات دوستان در مورد سرنوشت عجیب و باور نکردنی من سپری شد و اینکه چگونه خود را مورد خرید و فروش قرار داده ام ولی از آنجائی که هیچ اتفاق جدی در زندگی اداری من رخ نداد در نتیجه روسیاهی مزبور به جنابان ذغالان ماند.

در اردبیهشت تصمیم قاطع گرفتم که از کنکور کارشناسی ارشد ارتباطات جمعی قبول شوم ولی چون این تصمیم کاملا" یک جانبه و بی هیچ هماهنگی با مسئولین دانشگاه آزاد صورت گرفته بود از سه روز مطالعه بی وقفه هم طرفی نبستم و بی درنگ در کوزه فتادم.

خرداد چندان کار بخصوصی نداشتم و فقط غذا خوردم و به شیفت تشریف بردم والبته به نیروگاه گازی هم تبعید شدم و یک دعوای اساسی با رئیس مربوطه.

تیر ماه چون اصولا ماه گرمی ست و ما با ماههای گرم چندان کار بخصوصی نداریم در نتیجه در خانه نشستم و از سایه مربوطه استفاده کردم.

مرداد را بشتر به مکالمات تلفنی جهت رتق و فتق امور انتقالی عیال مربوطه اختصاص دادیم و تا اخر ماه تنها عایدی ما یک فیش موبایل بالای صد تومن بود.

اول شهریور به اصفهان شدیم جای دلپذیری بود مخصوصا" وقتی دوربین هندی کم امانتی را آب برد بیشتر دلمان پذرفته شد. آخر ماه هم به طرز معجزه آسایی مریم انتقالی اش را گرفت و از آن موقع تا حالا توی شوک است  و باورش نمی شود.

در  مهر ماه پند و اندرزهای دوستان نیکخواه در دل سنگمان اثر کرد و خواستیم در خداحافظی از مطبوعات محلی تجدید نظر کنیم ما هم کردیم اشکالی دارد؟

آبان مصادف بود با کار سه هفته یی ما در نشریه مهر اردبیل که نا فرجام ماند چرا که دوستانی در مدت غیبت ما مهر را تبدیل به لوموند کرده بودند مای بی خبر در بازگشت گودزیلا وارمان قصد براندازی و مصادره لوموند مربوطه را داشتیم که خداوند اسرار مگو را به گوششان رسانده و انها هم بی هیچ درنگی مچ نابکار ما را گرفتند و طی یک اقدام محیر العقول مارپل مابانه سناریویی ترتیب دادند که یک بچه هم قصدشان را فهمید و از آنجائیکه بنابه  نصیحت پدرانه هر موقع که دیدم مساله سر ماهی و این جور قضایاست کل ماهی را بدهم و بروم در نتیجه عطایش ماهی ر ا به لقایش بخشیدیم و دست مان را داغ که محبت زیادی هم محنت می اورد.

در آذر ماه مریم نمایش "ژاندارک در آتش " را کار کرد و من طبعا" کمک اش کردم.

دی ماه ماه چندان خوبی نبود چرا که بیشتر از نصف آن را بدلیل بیماری یکی از بستگان در مطبها و آزمایشگاهها سپری کرد ولی دهه سومش باز هوس دانشگاه به سرم زد و یک ماه تمام تاریخ معاصر و روزنامه نگاری خواندم ولی از آنجائی که برای قبول شدن در ارشد به درسهای دیگری هم نیاز هست در نتیجه در بهمن ماه بر سر این موضوع باسازمان سنجش به توافق نرسیدیم.

 اسفند ماه جشنواره تئاتر بود که گزارشش را قبلا" نوشتم و دوستان کار کردند و ما هم مثل بچه آدم تماشایش کردیم.

کلا" در سال ۸۷ تولید چندانی نداشتم و چند کتاب خوب را خواندم و تعداد زیادی فیلم خوب هم دیدم شما مشکلی با این کار دارید؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:43  توسط حميد رستمي  | 

 
بعد از چهار سال وقفه جشنواره تئاتر استان اردبیل با عنوان سی پرده عشق در حالی برگزار شد که به لحاظ کیفیت باید نمره قبولی به آن داد. هر چند که تمایلات سیاسی مدیران ارشاد نقش اول را در برگزاری این جشنواره به عهده داشت ولی در هر صورت بهانه یی بود تا گروههای تئاتری استان دور هم جمع بشوند و چند روزی عاشقانگی پیشه کنند و چشم به صحنه جادویی بدوزند.

مثل اکثر جشنواره های استان مجید واحدیزاده و نمایش اش "شبح شرقی سگ"جوایز اول را درو کرد که در راس آن خود مجید بود که جایزه بهترین بازیگر و بهترین کارگردانی را گرفت و محمود مهدوی هم جایزه بهترین نویسندگی را دریافت کرد و داور فرمانی هم جایزه سوم بازیگری را به صورت مشترک دریافت کرد و جایزه موسیقی و افکت هم به این نمایش اختصاص یافت.

 توحید معصومی هم با نمایش "خیشخانه" نوشته حسین کیانی به جشنواره آمده بود که در یک نگاه می شد به عنوان بهترین کار توحید در چند سال اخیر نام برد که جایزه دوم کارگردانی برای توحید معصومی و اول و سوم بازیگری زن را برای ژیلا شاهی و الهه زحمتی به ارمغان اورد و از بازی المیرا طاعتی هم تقدیر شد.هم چنین جایزه موسیقی را هم این نمایش دریافت کرد.

 رضا بهشتی که چند سال قبل نمایش "سلاخ " را نوشته بود امسال موفق به کارگردانی اش شد که نسبت به" مضحکه " قدمی رو به جلو محسوب نمی شود اما با این حال جوایز دوم کارگردانی -بازیگری مرد و نویسندگی را برای بهشتی و دوم بازیگری زن را برای سولماز ندایی به ارمغان آورد.

نمایش "کارنامه بندار بیدخش" نوشته "بهرام بیضایی" و کاری از عباس جاهد هم از شهرستان گرمی آمده بود که به نوعی کاملترین نمایش حضور یافته از این شهر در جشنواره های استانی به حساب می آمد و جایزه های کارگردانی سوم مشترک-سوم بازیگری مشترک برای عباس و جایزه طراحی صحنه را برای بابک فاتحی و عباس جاهد به ارمغان آورد.

"شعله یی در هیئت مردی" نوشته محمد سیمزاری و کار غریب منوچهری از پارس آباد هم نمایش دیگری بود که علی رغم تلاش زیاد گروه بدلیل کاستی های متن آن چنان که از منوچهری انتظار میرفت نتوانست موفقیتهای "نعره خاموش اناالحق "تکرارکند ولی با این حال جایزه بهترین موسیقی متن -طراحی صحنه و سوم کارگردانی را برای منوچهری به ار مغان آورد و محمد سیمزاری هم سوم نویسندگی شد واز بازی افتخاری مریم ندایی هم تقدیر شد.

نمایش آخر "آن سوی پل" بود که انتظارات موجود از سید رضی محمودی را نمی توانست پاسخگو باشد و فارغ از متن بشدت سفارشی -که از هر گونه انگ زنی در باره نویسندگان ابا نداشت-درسایر بخشها هم علی رغم حضور داور فرمانی و فرهاد طوفان طرفی نبسته بود و فقط می شد از حضور راحت لیلا قدیریان نام برد.

در بخش جنبی این جشنواره هم دو نمایش "بازی"کار سعید مومنی از مشکین شهر-که اتفاقا"کار بدی هم نبود-و"حلقه در چاه" از خلخال ـکه اتفاقا" خیلی هم بد بود -حضور داشتند و داوری جشنواره به عهده هادی مرزبان -نادر مهدیلو و ناصر جعفری به عهده داشتند و به نوعی جوایز را تقسیم کردند که نه سیخ بسوزد و نه کباب.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:35  توسط حميد رستمي  | 

چند روز پیش وزیر آموزش و پرورش گفته بود که کسری بودجه امسال ۲/۲ برابر شده است و یکی از عمده ترین قسمت این کسری مربوط به فرهنگیان و مطالبات معوقه آنهاست در همین راستا سازمان آموزش و پرورش اردبیل از آنجائی که شرمنده معلمان شده و نتوانسته مطالباتشان را سر وقت بپردازد در ابتکاری جالب توجه به هر معلم یک بسته ۵۰ کیلویی سیب زمینی داده تا علی الحساب اموراتشان بگذرد تا بعد.

تجسم صحنه یی که معلمان زحمت کش هر کدام کیسه سیب زمینی را به سویی می کشند حاوی نکات شیرینی ست.اما این یک قسمت ماجراست .قسمت دیگر چگونگی مصرف این همه سیب زمینی آن هم برای خانواده هایی عموما" کم جمعیت فرهنگی ست که بزودی با پدیده خراب شده و گندیدن  قسمت اعظم این هدیه دولت نهم  خواهند بود. در نتیجه برای مصرف بهینه آن راههای زیر پیشنهاد می شود:

۱-از آنجایی که سیب زمینی سرخ شده توانایی ذخیره سازی ندارد در نتیجه این مورد را بی خیال شوید.

۲-از آنجایی که در نزدیکی های عید به سر می بریم و احتمالا" در صورت تمکن مالی مبادرت به پهن کردن سفره هفت سین خواهید نمود در نتیجه یک یا حداکثر دو عدد سیب زمینی به عنوان یکی از سین های مربوطه پیشنهاد می گردد.

۳-تعطیلات عید و حضور طویل المدت آقا و خانم در منزل فرصت مغتنمی ست برای تسویه حساب های قبلی . در این مورد بخصوص استفاده از بشقاب و کاسه چینی هم ضریب عصبانیت پایینی با خود دارد و هم اینکه مخارج سنگینی بر گرده شما تحمیل می کند لذا تعداد هفت هشت تا از آن درشتهایش را سوا کنید تا در مواقع لزوم نسبت به پرتاب آن به سمت اهداف مورد نظر اقدام فرمائید.

۴- شما اگر صبحانه ناهار شام اقدام به مصرف سیب زمینی از انواع مختلف مثل بنمائید حداکثر در طول یک ماه بیست کیلو مصرف می کنید به همین دلیل این روزها تا می توانید مهمان دعوت کنید  و با سیب زمینی و مشتقات آن از ایشان پذیرایی کنید فقط در نظر داشته باشید که مدعوین خود از فرهنگی های عزیز نباشند.

۵-از آنجایی که طی این چند سال اخیر و به دلیل گران شدن بی رویه میوه جات کم کم خیار هم خود را به عنوان میوه جا زده فرهنگیان عزیز هم می توانند برای اولین بار فکر ثبت سیب زمینی به عنوان میوه را به نام خود ثبت نمایند و در روزهای عید شاهد رو نمایی از این کشف بشریت باشیم لازم به ذکر است که چون سیب زمینی خام چندان به مذاق سازگار نیست در نتیجه آب پز ش بیشتر به مراد نزدیک است.

۶- بی خود زحمت نکشید هر کاری بکنید بیشتر از نصف این سیب زمینی ها خواهد گندید در نتیجه طی یک نیکو کاری اجباری در و همسایه ها را خبر کنید تا هر کدام به اندازه نیاز بردارد و راه پله شما را کمی خلوت تر بکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:24  توسط حميد رستمي  | 

 
در بخش بهترين فيلم بلند سينمايي: «ميليونر زاغه‌نشين» به كارگرداني «دني بويل»
در بخش بهترين كارگرداني: «دني بويل» براي فيلم «ميليونر زاغه‌نشين»
در بخش بهترين بازيگر نقش اول مرد: «شان پن» براي فيلم «ميلك»
در بخش بهترين بازيگر نقش اول زن: «كيت وينسلت» براي فيلم «كتابخوان»
در بخش بهترين بازيگر نقش مكمل مرد: «هيت لجر» براي فيلم «شواليه تاريكي»
در بخش بهترين بازيگر نقش مكمل زن: «پنلوپه كروز» براي فيلم «ويكي كريستينا بارسلونا»
در بخش بهترين انيميشن:«انيميشن وال اي» به كارگرداني «اندرو استانتون» از كمپاني والت ديزني
در بخش بهترين فيلم خارجي: «فيلم جداشدگان» از كشور ژاپن
در بخش بهترين فيلمبرداري: «آنتوني داد منتل» براي فيلم «ميليونر زاغه نشين»
در بخش بهترين تدوين صدا: «ريچارد كينگ» براي فيلم «شواليه تاريكي»
در بخش بهترين فيلمنامه غير اقتباسي «داستين لنس بلك» براي فيلم «ميلك»
در بخش بهترين فيلمنامه اقتباسي: «سيمون بيوف ري» براي فيلم «ميليونر زاغه‌نشين»
در بخش بهترين گريم «مورد عجيب و غريب بنجامين باتن»
در بخش بهترين طراحي لباس: «مايكل اونر» براي فيلم «دوشز»
در بخش بهترين جلوه‌هاي ويژه: فيلم «مورد عجيب و غريب بنجامين باتن»
در بخش بهترين كارگردان هنري: «دونالد گراهام برت» براي فيلم «بنجامين باتن»
در بخش بهترين فيلم كوتاه فيلم «سرزمين اسباب‌بازي» به كارگرداني «الكساندر فري دانك»
در بخش بهترين مستند كوتاه: مستند «پينكي خندان» به كارگرداني «مگان ميلان»
در بخش بهترين مستند بلند: «مردي روي خط» به كارگرداني «سيمون چين و جينز مارش»
در بخش بهترين ميكس صدا: «گروه صدابرداري فيلم «ميليونر زاغه‌نشين»
در بخش بهترين تدوين فيلم: «كريس ديكنز» براي فيلم «ميليونر زاغه‌نشين»
در بخش بهترين موسيقي فيلم سينمايي: «آ. آر رحمان» براي فيلم «ميليونر زاغه‌نشين»
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:32  توسط حميد رستمي  | 

باز هم اردبيل عزادار يكي از فرزندانش شد فرزندي كه بعد از نيم قرن هجران در هشتاد و شش سالگي در ديارغربت روي در نقاب خاك كشيد و شبانه خرقه تهي كرد قبل از انكه چونان كه شايسته اش بود قدر بيند و بر صدر نشيند.

دكتر حبيب ابراهيم زاده كه هشتاد سال پيش تحصيل علم و دانش را از دبستان تدين و بعد ها مدرسه صفوي اردبيل شروع كرده بود، همكلاسي مرحوم عبد اله توكل وهم مدرسه يي استاد رضا سيد حسيني مترجمان معروف ايران بود كه فارغ التحصيل دكتراي الكترونيك از روسيه شد و به تبع شغلش سال هاي سال ساكن اين كشور گرديد.

وي كه بعد از انقلاب به ايران بازگشت و در دانشگاه  مشغول تدريس شد سال هاي آخر عمر را در رشت مقيم گشت و در حالي كه در اين برهه از لحاظ  بينايي مشكلاتي هم داشت ولي باز هم تمام مشكلات جسمي و سال هاي سال دوري از زادگاه باعث نمي شد كه با شنيدن اسم زادگاهش تعداد ضربان قلبش بالاتر نرود و درحاليكه به زبان روسي ،فرانسوي وتركي استانبولي مسلط بود و گاه گاهي ترجمه هم مي كرد اما زبان محاوره اش همان تركي هفتاد سال پيش اردبيل بود كه با ته لهجه يي روسي هم قاطي شده بود.

او از نوادگان "حاجي اسد"از ياران"شاه عباس صفوي"بود كه درعهد صفويان بدليل مهارت اش دركاشيكاري به اردبيل اعزام گشت تا مقبره شيخ صفي را كاشيكاري  بكند و دست برقضا ساكن اين شهر شد و ماندگار. از ساير بستگان ايشان مي توان به مش جبار فياض تعزيه گردان معروف شهر كه عموي پدرشان بود ؛همچنين محمد اسماعيل اسماعيلي اشاره كرد و البته حاج شيخ غفور عاملي پيش نماز مسجد اونچي ميدان كه دايي ايشان بود و چند سال پيش فوت كرد.

دكتر حبيب - كه برادر سيروس ابراهيم زاده بازيگر توانمند سينما و تلويزيون ايران هم هست - از آن آدم هايي بود كه كلي خاطره  از دو دهه اول قرن حاضر اردبيل در سينه داشت و يك مصاحبه مفصل با او مي توانست شمايي كلي از گذشته پر اتفاق  اين شهر به دست مخاطبان بدهد. افسوس كه تنبلي گريبانمان را گرفت وهي امروز و فردا كرديم تا بالاخره دست اجل مهلت نداد و شد آنچه نبايد مي شد. به قول شهريار:"هي دديم يازارام هيمتيم اولمادي!"وي يكي از اولين همكاران نشريه "سخن"  در عهد ماضي بود كه توسط دكترخانلري راه انداخته شده بود و او درآن نشريه راجع به فولكلور مطلب مي نوشت.                                                      

بايد پدر پير فلك كلي صبر نمايد تا مادر زمانه چون آناني دوباره بزايد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:3  توسط حميد رستمي  | 

 

سید محمد خاتمی در کنفرانس مطبوعاتی افتتاح سایت مجمع روحانیون مبارز کاندیداتوری خود را رسما اعلام کرد.

رییس‌جمهور سابق كشورمان اعلام كرد:«من در اینجا با جدیت حضور خود را در عرصه‌ انتخابات اعلام می‌كنم.»

خاتمی افزود:«احیانا گفته شده من دچار تردید بوده‌ام، من اعلام می‌كنم هیچ‌گاه تردیدی نداشته‌ام، گرچه تدبیر خاصی برای حضور در صحنه‌ انتخابات و اینكه چه كسی و به چه صورتی شركت كند، داشتم.»

وی در ادامه با طرح این پرسش كه مگر می‌شود كسی دل‌بسته‌ انقلاب اسلامی و ایران باشد و در مهم‌ترین حادثه‌ای كه دستاورد ارزشمند انقلاب است، بی‌تفاوت باشد و یا خود را كنار بكشد، اضافه كرد:«ما دل‌بسته این كشوریم، اعتلای روزافزون ملت را می‌خواهیم و حاكمیت ملت را بر سرنوشت خود كه انتخابات مهم‌ترین راه و نماد آن است و مگر می‌شود بی‌تفاوت بود؟ مگر می‌توان نسبت به حضور خود در این عرصه تردید داشت؟»

خاتمی تصریح کرد:«مگر می‌توان نسبت به حضور در این عرصه تردید داشت، مگر این‌كه كسی به خواسته‌ها و مطالبات ملت ایران معتقد نباشد؟»

وی در ادامه با تاكید بر این‌كه حق و وظیفه‌ خود می‌دانیم در عرصه‌ انتخابات حضور داشته باشیم، افزود:«انقلاب متعلق به این مردم است و همه نسبت به سرنوشت كشور و این انقلاب احساس مسئولیت می‌كنیم.»

خاتمی در ادامه اظهاراتش یادآور شد:«شاید تدبیر به مطلوب نرسید و مصداق "العبد یدبر والله یغیر" شد، كه مثال این است كه بنده خدا تدبیر می‌كند، اما تقدیر چیز دیگری است.»

رییس بنیاد باران در ادامه با تاكید بر این‌كه این حضورش جا را برای هیچ كس و جریانی تنگ نمی‌كند، گفت:«راه باز است.»

وی با تاكید بر برگزاری انتخاباتی مطلوب و قانونی و پرشوری حضور مردم در این انتخابات، افزود:«حضور شخصیت‌های مختلف با دیدگاه‌های متفاوت كه بر اصول مشترك تاكید می‌كنند می‌تواند این انتخابات را پرشكوه‌تر كند و این بر عهده برگزاركنندگان انتخابات است تا زمینه حضور را فراهم كنند.»

خاتمی در ادامه تاكید بر اندیشیدن به سرنوشت ملت و سامان‌دادن به امور بر اساس آرمان‌های انقلاب و خواست ملت و استقرار آزادی، استقلال و عدالت كه سازگار با موازین دینی، خدمت به ملت در جهت رفع مشكلات و زمینه‌سازی برای توسعه و پیشرفت و ارتقای جایگاه ملت در عرصه جهانی است را از دیگر اولویت‌هایش برشمرد.

وی هم‌چنین با اظهار امیدواری نسبت به این‌كه شاهد حضور حداكثری مردم باشیم، گفت:«نتیجه هر چه می‌خواهد باشد، خیر است.»

خاتمی در ادامه از همه كسانی كه تا كنون از وی حمایت كرده و می‌كنند تقدیر كرد و ادامه داد:«ان‌شا‌ءالله یاری كوچك برای ملت و قطره‌ای كوچك از دریای موج‌خیز آنان باشم.»

وی اضافه كرد:«هر جا كه باشم و هر كاری كه بكنم خودم را در قبال ملت مسئول می‌دانم.»

خاتمی هم‌چنین با یادآوری وظیفه‌ عالی‌ترین مقام اجرایی كشور نسبت به برقراری رفتاری مساوی با همه گرو‌ه‌ها و تشكل‌ها، دیدگاهش در زمینه بسط تشكل‌ها و احزاب را مورد تاكید قرار داد و گفت:«كوشیدم و می‌كوشم با قدرت و قوت و امید به آینده در عرصه باشم و فضای نقد و گفت‌وگو با حضور تشكل‌ها را فراهم، هم‌چنین در جهت تحقق آرمان‌های ملت تلاش كنم.»

وی در پایان یادآور شد: خود را به خدا می‌سپارم و از او طلب یاری می‌كنم و امیدوارم ما را مورد عنایت خود قرار دهد و یك لحظه به خود وا نگذارد تا نتیجه مورد رضایت او باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 21:37  توسط حميد رستمي  | 

 

بالاخره میر حسین موسوی تاب مستوری از کف داده و از خود جزم کرده و می خواهد گوشه نشینی را به کناری نهاده و کمر همت بسته و بصورت تمام قد در حیطه مبارزات انتخاباتی زورآزمایی کند.تصمیمی که شاید خیلی دیر اتخاذ شد با ده دوازده سال تاخیر . شاید اگر به هنگام بود وضع از اینی که هست خیلی بهتر بود.

با این حساب پرونده حضور خاتمی در عرصه عمل بسته می شود تا اصلاح طلبان با رویای وحدت سر از بالش ناز برداشته به میدان کارزار بیایند.چرا که رابطه شکراب بین خاتمی و کروبی اجازه این ائتلاف را از هر دو طرف سلب کرده و با این سیاست شاید کروبی به احترام ایام ماضی هم که شده میدان را به نفع دوست دیرین اش خالی کند.

از سوی دیگر راستگرایان که به احتمال قریب به یقین در سحر گاه روز بعد از انتخابات نخواهند توانست شاهد پیروزی را در آغوش بکشند سویه تخریب  را تغییر داده و سعی در  مصادره میر حسین دارند.

چیزی که در نگاه اول عیان است این نکته است که در شاید طیفی از اصلاح طلبان آمادگی پذیرش موسوی به جای خاتمی را نداشته باشند بر آنهاست که ادب سیاست به جای آرند و سکوت پیشه کنند تا حریف از آب گل آلود در پی صید ماهی نباشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:11  توسط حميد رستمي  | 

اخیرا" یکی از جوانان فامیل  که کمتر از بیست سال دارد را به همراه چند تن از دوستانش به جرم پاسور بازی گرفته اند و چند روزی مهمان آب خنک بوده اند تا اینکه با ضمانت آزاد شده اند.نه لطفا" نخندید شوخی نیست!جدی جدی ست اینکه این عمل مذموم است  فعلا" موضوع بحث نیست آنچه اهمیت دارد تناسب عمل با مجازاتش است و صد البته پیامدهای منفی اش!

یک روز در یک برنامه ورزشی که اتفاقا" اسمش "نود " است و این روزها کانون حمله دولت مجری برنامه از محمد مایلی کهن مربی وقت تیم ملی امید ایران دلیل خط خوردن امیر حسین صادقی از تیم امید را پرسید که حاجی مایلی پس از مقادیری سرخ و سفید شدن و تلاش برای نگه داشتن خود نتوانست به غوغای دل جواب منفی دهد و خشمگینانه گفت:"می خواهید بگویم.....!صادقی با یک بازیکن دیگر در اردوی تیم ملی امید تخته نرد بازی می کرد!"

در روزگاری که آنقدر فعل قبیحه دور و بر انسانها ریخته  که پاسور بازی کردن- فارغ از تفریح فکری بودن -در میانشان مشتلق است دستگیری و دادگاه و زندان و ضمانت خیلی بیشتر از سختگیری ست .وقتی از چند کیلومتر آن طرفتر تن تن مواد مخدر و نئشه جات و خمره جات جابجا می شود گیر سه پیچ دادن به سه جوان بسی کم لطفی به قاچاقچیان عزیز محسوب می شود.

حالا شما حدس بزنید که در طی آن چند روز بازداشت بودن می شود با چه کسانی و با چه اندازه از گناهان هم بند شد و دوره فشرده تبه کاری را دید و تمام ترس و واهمه چندین و چند ساله از فضای زندان را بیرون ریخت و از فردا خیلی با کلاس به اعمالی اندیشید که دست کم تناسبی با بازداشت و ضمانت داشته باشد.

آیا این شل کن و سفت کن یکی از دلایل عمده لجاجت جوانان و گریز شان از ارزشهای مدنظر بزرگسالان نیست؟به قول رضا مارمولک "این قدر فشار می اورید که از آن سر جهنم می زنند بیرون!

همه اینها در حالی ست که در نودونه درصد اداراتی که دارای کامپیوتر هستند بازی پاسور موجود بوده و کارمندان شریف کشور در مواقع بیکاری که چیزی حدود هفت هشت ساعت در روز می شود به این فعل قبیحه می پردازند و کسی هم دستگیرشان نمی کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:40  توسط حميد رستمي  |