آن روزها روزهای عجیبی بود برای ویژه نامه ای که همه دلشان می خواست در آن مطلب داشته باشند باید کلی پیگیری می کردی تا چند سطری را برای رضای خدا سیاه کنند و بدهند دستت و کلی هم فیس و افاده که باید در بهترین جای ممکن کار شود . فقط به خاطر گفته سردبیر با خانه اش تماسی گرفتم . صمیمانه بگویم که اصلا" انتظار مطلب دادنش را نداشتم. خانمی گوشی را برداشت و خودم را معرفی کردم و سراغش را گرفتم و پیغامم را دادم.
فردای آن روز در دفتر نشریه که در طبقه چهارم یک ساختمان بی آسانسور بود نشسته بودم که گفتند آقای ذکری آمده وسراغ من رو میگیره . در همان لحظه اول مجذوب معرفتش شدم در اولین فرصت به سوالات جواب داده بود و شخصا" تصمیم گرفته بود آن را به دست من برساند آن هم با خط خوش قدیمی که آدم با دیدنش بی اختیار یاد فیلمهای علی حاتمی می افتد. هر بار که کسی از اتاق خارج می شد و دوباره بر می گشت پیرمرد به پایش بلند می شد و عرض ادب می کرد. اما دوستانی که روز های اول بی مهری می کردند در روزهای آخر کرور کرور مطلب دادند تا من در ویژه نامه محدود دچار کمبود صفحه بشوم و نیاز به بیرون ماندن یکی دو مطلب اجتناب ناپذیر شد با سردبیر که مشورت کردم اولین مطلبی که از صفحه در آورد مطلب پیرمرد بود از من اصرار و از او انکار قبول نکرد که نکرد و با این توجیه که در شماره بعدی در جای خوبی کار خواهیم کرد و فلان خواست که من رو از رو ببره اما من خودم را در برابر آن چشمهای مودب که آن همه راه را فقط به خاطر درخواست ما کوبیده بود و آمده بود نمی توانستم از یاد ببرم خلاصه با کمکهای رضا علی نژاد یکی از مطالب را جوری کار کردیم که یک نوار کوچک افقی پائین مطلب خالی ماند و نوشته پیرمرد را آنجا چپانیدیم ولی حداقل خودمان می دانستیم که آنجا لایق همچو اویی نیست.
در آن ویژه نامه من برای تمام عمر شرمنده دو نفر شدم که اولی او بود و دومی ناصر ایرانژاد که بیچار مطلبش توسط سردبیر وتو شد و شرمندگی اش به من ماند.
چند روز بعد که مراسم جشن شماره۲۰۰ برگزار می شد من لوح سپاسی از پیرمرد گرفتم که فکر می کنم تا سالهای سال بعد نگهش خواهم داشت اما در آن لحظه این فکر در جانم رسوخ کرده بود که ۴۰ سال بعد من کجا خواهم بود از وان نجابت و ادب و مناعت طبع ارثی خواهم برد.
پریشب شماره های گذشته آوا را برای پیدا کردن مطلبی زیر و رو می کردم که چشمم به مصا حبه اش افتاد با این تیتر:"من را فراموش نکنید!" یک لحظه به ذهنم خطور کرد که در این دو سال ونیم کجاست و چه می کند؟
فردای آن روز طبق عادت مالوف کودکی به سالم ترین تفریحم که خواندن آگهی های ترحیم باشد مشغول بودم که یخ کردم:محمد ذکری مدیر سابق نشریه "دامن حق" به.........